دست... اشک... نوازش؟

دستهای یخ کرده‌ام را توی دستهایت می‌گیری و توی چشمهایم نگاه می‌کنی. دستهایم را جلوی دهانت می‌گیری و ها می‌کنی. آرام می‌گویی "چقدر یخ کردی؟" مهربانی صدایت دلم را تکان می‌دهد...مهربانی صدایت مرا یاد آنوقتهایمان می‌اندازد. یاد آن روزهایی که من و دستهایم در کنارت اینطور بلاتکلیف نبودیم....

اینروزها دستهایم از همیشه سرگردان ترند. دلم و دستهایم و تمام روزگارم  مثل کوله بار سنگینی شده‌است که نه می‌توانم روی زمین بگذارمش و نه توانی برای کشیدنش در من مانده است. سرت را خم کرده‌ای روی دستهایم و داری گرمشان می‌کنی. به انبوه موهایت خیره‌ام و از حس گرمی که بودنت بعد از مدتها در من رها کرده جا خورده‌ام. به دلم فکر می‌کنم که از تنهاییش می‌ترسد و خسته است اما دیگر امیدی به تو ندارد. به مغزم فشار می‌آورم که یادم بیاید آخرین باری که اینقدر مهربان بوده‌ای کی بوده است؟

دستم را توی دستت نوازش می‌کنی و آرام و با لبخند می‌پرسی "از چی ناراحتی؟ نمی‌خوای برای من حرف بزنی؟" بغض راه گلویم را می‌گیرد و حرف زدنم را سخت‌تر می‌کند. نمی‌توانم بگویم که از تنهایی لعنتی‌ام می‌ترسم. نمی‌توانم بگویم که مدتهاست که بودنت خالیست و حالا دلم مثل کودکی در سرمای حسرت بودنت مچاله شده است.  نمی‌توانم بگویم چون اینقدر حرف نزده‌ام که دیگر نمی‌دانم از کجا می‌شود حرفها را شروع کرد یا اصلا چه حرفهایی را می‌شود گفت؟ نمیتوانم بگویم چون همین فکرهایی که تمام مدت رهایم نمی‌کنند، اگر قرار بشود گفته شوند مثل یک مشت سایه ترسان خجالتی پشت پرده‌های ذهنم جا خوش می‌کنند و بیرون نمی‌آیند که بر زبانم جاری بشوند... نمی‌توانم بگویم که دلم را با خودت غریبه کرده‌ای و حالا دلم خودش را از تو نمی‌داند. نمی‌توانم بگویم که  حالا برای من رهگذری هستی که منتظرم توی یکی از این روزها اتفاق عبورت از خیابان تنهایی‌ام به انتهای خودش برسد.

حرفی نمی‌زنم و ناتوان نگاهت می‌کنم. چشمهایت منتظرند و نگاهت نگران... سرم را روی شانه‌ات می‌گذارم و چشمهایم را می‌بندم تا اشک لای مژه‌هایم سرگردان شود و دیرتر بریزد. حرفی نمی‌زنی آرام موهایم را نوازش می‌کنی و من فکر می‌کنم به اینکه چند وقت است که این بودن مهربان معجزه‌گرت را از من دریغ کرده‌ای؟ و دلم می‌گیرد برای ترسی که توی دلم انباشته شده و به این راحتی‌ها تمام نمی‌شود...

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
فرزام

چقدر خوب احساست رو می نویسی. چقدر قابل لمس ...

بهنامترین

و من خوب میدانم که تنها ترین کار همان دلخوش کردنهای بیهوده است.سلام

هادی

گاهی می آیم می نشینم و کوتاهی جملات قشنگت را می خوانم اما دیگر جوابی برایشان ندارم . دیگه آرزوهای کوچکمان را هم نمیبینیم تا اندازه کنیم که چقدر بزرگ شدیم چقدر این دنیا کشدار و گاهی شکننده می شود برای مایی که دنیای کوچک گذشته مان را در کوله بزرگی ریختیم و با خود می کشیم [گل]