ماهی قرمز تنگ بلورمان...

غریبه شده‌ای. این را خودت هم می‌دانی. دیگر آن دوست مهربان و نزدیکی که آدم از داشتنش به خودش ببالد نیستی.

غریبه شدنت هر دلیلی که دارد فرقی ندارد. نتیجه‌اش همین است که اینروزها رخ می‌دهد... راستش را بخواهی آنوقتها وقتی می‌نشستیم کنار هم و کار می‌کردیم فکر می‌کردم ترکیبمان بهترین زوج کاری دنیا را می‌سازد. فکر می‌کردم که تو همان کسی هستی که می‌تواند تصویر ایده‌های ذهن مرا بروشنی خودم بینید. آنوقتها خیلی چیزهای دیگر هم بود که حالا نیست. حالا به خیالم جای خیلی چیزها میان من و تو خالی شده باشد. جای یک دوستی عمیق،جای یک عالمه لبخند، جای یک عالمه حس مهربان نزدیک، و جای خیلی چیزهای دیگر که من و تو شاید هیچ وقت با هیچ همکار دیگر، دوست دیگر و یا آدم دیگر تجربه نخواهیم کرد.

چه فرقی دارد که حالا توی پوست خالی آنهمه دوستی و صمیمیت بدمیم تا خودمان را گول بزنیم که هستند. زنده‌اند و و میانمان را گرم و پر نور نگه داشته‌اند.

واقعیت اینست که، تمام شده‌اند. به خیالم مرده باشند. اما مردنشان آدم را آزار می‌دهد. مثل مردن ماهی قرمز هفت سین، یا مثل پلاسیده شدن سبزه‌ی عید است. دیدنش توی ذوق می‌زند و ذهن را ناآرام می‌کند...

منهم حالا ذهنم نا آرام است. چون ماهی قرمز تنگ دوستیم با تو را می‌بینم که مرده است و یک وری روی آب تنگش شناور مانده است. مرده است و من دلم راضی نمی‌شود تنگ را خالی کنم و آنهمه زیبایی و آرامش را که روزگاری حرکت باله‌هایش در ذهنم می‌ریخته را از یاد ببرم. دلم راضی نمی‌شود به خودم بگویم دوستی ساده‌ی صمیمی مان تمام شده است. اما تمام شده است. این را هر بار که حرف می‌زنیم با تمام وجودم حس می‌کنم...

اینهم شاید یکی از آن اتفاقاتی است که آدم باید قبولش کند. باید یادش بگیرد. باید از آن عبور کند و پشت سرش را هم نگاه نکند...

دیگر چه اهمیتی دارد که من هر بار که از پله‌های مترو بالا می‌آیم و به خیابان می‌رسم، به آن پنجره‌ی طبقه دوم برج سهیل نگاه ‌کنم و با خودم فکر ‌کنم دوست قدیمیم حالا آنجا توی فضای دنگال آن دفتر، دارد چکار می‌کند؟

و یادم بیاید چه حیف که دیگر دوستی‌ در کار نیست. چه حیف که آن ماهی قرمز تنگ بلور مرده است. چه حیف که آنروزها تمام شده‌اند و در حالیکه آرام از پیچ کوچه سلمان فارسی می‌‌پیچم، طعم تلخ غصه را در دهانم مزه مزه کنم...دیگر چه اهمیتی دارد ؟؟

 

 

پا نوشت: یک معذرت خواهی بدهکارم به همه‌ی دوستان عزیزم که در این مدت با لطف به اینجا سر می‌زدند و صفحه‌ی بروز نشده‌ی مرا می‌دیدند. امیدوارم سال نوی همه، زیبا باشد و شاد و پر امید.

 

/ 8 نظر / 20 بازدید
مریم

سلام/بار اوله میام اینجا! و چقدر متاسف شدم! جای خالی یه سری از دوستیها همیشه توی دل آدم باقی می مونه... به خصوص وقتی اونقدر دوستی عمیقه که هر چیزی آدم رو یاد اون دوست میندازه! اما خوشحالم که اینو پذیرفتی که رفته و تموم شده! کاریکه من هنوز نتونستم با دوستم بکنم! از ته دل امیدوارم ذهنت آرامشش رو دوباره به دست بیاره[گل]

سایه قرمز

سلام ... اول سال نو تو هم مبارک . من هم دوستی خیلی صمیمی داشتم چند سال ولی این مدت اینقدر از هم داریم دور میشیم که اصلا انگار اشنایی بین ما نبوده ! ( این برای دومش بود ) موفق باشی یا حق

فرزام

احتیاجی به عذرخواهی نبود. این متن ارزشش رو داشت مریم جان دیگر چه اهمیتی دارد که من هر بار که از پله‌های مترو بالا می‌آیم و به خیابان می‌رسم، به آن پنجره‌ی طبقه دوم برج سهیل نگاه ‌کنم و با خودم فکر ‌کنم دوست قدیمیم حالا آنجا توی فضای دنگال آن دفتر، دارد چکار می‌کند؟

احسان

سلام سال نو رو به شما تبریک میگم امیدوارم سال خوبی برایتان باشد.

حامی

سلام زندگي همينه گرچه پيوستس اما پر از قطعات يه پازله چه خوبه اين حس ماهي مرده

ساره

کلا دیدن صفحه ات ما رو خوشحال می کنه. حالا اگه پست جدید هم درش باشه که دیگه چه بهتر. سال خوبی داشته باشی.[گل]

شیوا

همه ی دوستها بالاخره یه روز تموم می شن... تاریخ انقضا روی روابط انسانی هم قابل استفاده است ... و این رو همه ی ما بارها و بارها تجربه کرده و میکنیم و هر بار سمج تر از قبل دلمون می خواد انکارش کنیم هر دفعه دلمون میخواد بگیم این بارهمه چیز فرق داره این بار این آدم با همه ی آدم قبلی ها متفاوته اما مثل فرمول های ریاضی از هر راهی که بری جواب یکیه

pary

من خیلی سر زده اومدم نوشته هاتونو خوندم خیلی قشنگ بودن[چشمک]