خاطره خود کلانتر جان است، مثل زندان ژان‌وال‌ژان است ....

بعضی لحظه‌ها هستند که هنگام عبور از میانشان، می‌بینی که نمی‌‌خواهی تمام بشوند... حیفت می‌آید که فراموش بشوند و بروند به ناکجاآباد لحظه‌های معمولی.... اینست که درست وقتی میانشان هستی، می‌خواهی هر طور که می‌شود طولانی‌ترشان کنی.... می‌خواهی ماندنی‌شان کنی... و به همین سادگی ماندنی می‌شوند در تو و در خیالت....

اینست که بعضی خاطره‌های آدم رنگی‌تر هستند. نو هستند و تازه. و همین‌طور نو می‌مانند، بعد از سالها، بعد از همیشه... و هروقت که یادت می‌آیند آنقدر زنده‌اند که انگار درست ایستاده‌ باشی میانشان...

و گاهی هم حس حضورت در آنها، آنقدر عمیق می‌شود که دیگر رهایت نمی‌کنند. حبس می‌‌مانی میانشان، ساعتها. و زندگی حقیقی‌ات در اطراف آن پیله‌ی خاطره می‌گذرد و تو اما بدون درکی از زمان، تنها از دالان خاطره‌هایت، عبور می‌کنی...

همین‌است که من، هنوز ایستاده‌ام پای آن نرده‌ی سفید مرمری، جلوی دیوارهای آجری تماشاخانه ایرانشهر، مقابل تو و تلاش می‌کنم چشمانم را باز نگه دارم، زیر فواره‌ی آفتاب که می‌پاشد میان صورتم...

و همین است که من، هنوز ایستاده‌ام آنجا سر تقاطع حقانی پشت چراغ قرمز، زیر خنکی آن باران مهربان بهاری و خیره شده‌ام به چشم‌های تو که توی پس زمینه‌ی ابری آسمان تهران سبز‌تر از همیشه‌َ‌َشان شده‌اند...

و همین است که مرا می‌ترساند... همین حبس شدن میان لحظه‌‌های عزیز.... همین گم شدن میان دالان‌ خاطره‌‌های ماندنی....

 

پانوشت: عنوان برگرفته از یکی از ترانه‌های محسن نامجو

 

/ 4 نظر / 35 بازدید
علی

[گل] .........

سایه

تا حالا چندین بار خواندمش... عاالی است

محجوب

عالي بود ! مي دونم كه حرف دلته واسه همين به دلم نشست.