هوای دونفری...

دیروز و امروز هوا ابری بود. هوا که ابری می‌شود نمی‌دانم چرا اینقدر توی ذهنم پررنگ می‌شوی. جان می‌گیری و می‌آیی جلوی چشمم می‌نشینی. این نور خاکستری روشن روزهای ابری که می‌تابد روی شهر، من همه‌اش یاد آنروزهایی می‌افتم که با تو گذراندمشان. یاد آنروزهایی که هوا ابری بود و تو حتما تلفن می‌زدی و می‌گفتی" هوا رو ببین. دو نفری شده‌ها.... بریم بیرون؟؟ "

حالا اما هوا که ابری می‌شود دلم میگیرد. به یاد تو می افتم و هوای "دو نفری" آنوقتهایمان که تنها بهانه ساده‌ای بود برای دیدار بیشتر....

 دیروز عصر با بچه‌ها برای وقت گذرانی رفته بودیم سینما. برای دیدن فیلمی که فکر نمی‌کردم آنقدرها هم فیلم خوبی باشد. اما فیلم بدی نبود... داستانی بود در قالب طنز از پیرمرد عاشقی که بعد از سالها از دیار فرنگ برگشته بود و دلش می‌خواست با عشق دوران جوانیش زندگی کند.

توی یک صحنه فیلم پیرمرد به عشقش، عشق قدیمی پیرش گفت "یک زمانی همه دنیا تلاش کردند که من و تو مال هم نباشیم و موفق شدند...." و من نمی‌دانم چرا بی‌اختیار یاد خودمان  افتادم و همه روزهای با هم بودنمان که برای همیشه تمامش کردیم. و نمی‌دانی چقدر دلم برای خودم گرفت. دلم به جای تو هم گرفت و به این فکر کردم که تو هم شاید تمام این سالها را با یاد من زندگی کرده باشی. درست مثل من. درست مثل آن پیرمرد داستان. درست مثل همه آدمهای عاشقی که ناچارند فراموش کنند که یک جایی دلشان را جا گذاشته و گذشته‌اند که در ظاهر مثل دیگران زندگی کنند و باطن زندگیشان اما همیشه می‌شود یک مشت خاطره‌ی نخ نمای پوسیده که بعد از سالها مثل آدامس جویده شده دیگر برایشان شیرین هم نخواهد بود.

و من اما نتوانستم مثل همه آدمهای توی سالن به رنج ساده آن مرد و زن پیر بخندم چون به خوبی آنها میدانستم که اینطور وقتها فراموشی داروی کمیابی است و گذر زمان هم فقط خاطرات را آنقدر کهنه می کند تا نخ‌نما بشوند و جایشان را بدهند به حسرت. حسرت  آنهمه روزهای خالی پر از دلتنگی.

می‌بینی برای من و تو هم، تنها حسرت مانده است. حسرت همه روزهای ابری که هوایمان دور از هم "دو نفری" می شود بدون آنکه خالی تنهایی مان را بودن آن دیگری پر کند. و  کاش می‌دانستی که حالا کام ذهن من از طعم همه آنروزهایی که با این حس تلخ گذشته و میگذرد چقدر تلخ است.... دیگر هزار سال هم که هوا ابری بماند فرقی نمی‌کند. هوای من دیگر مثل آنوقتهای بودنت "دو نفری" نمی‌شود. و کسی چه می‌داند؟ هوای تو هم شای همینطور باشد...

و من امروز اما چقدر دلم هوای آفتابی می‌خواهد...

 

پانوشت: فیلمی که در موردش حرف زدم، فیلم خواستگار محترم است که در حال حاضر اکران می شود.

/ 5 نظر / 24 بازدید
بهنامترین

چرا همیشه عشق پشت چراغ قرمزها میماند؟ چرا ما همیشه عشق را گم میکنیم در بازار؟ چرا باران که میبارد عشق ها بوی تازگی میگیرند اما وقتی ما بوی تازگی میگیریم باران نمیبارد.سلام

احسان

امیدوارم لطف هوای دو نفره به زندگیت بازگردد که دلتنگی شایسته این احساس ناب نیست.[گل]

نانسی

امروز هم هوا هواست ها....دونفری...اما بارونی[زبان]اونجوریکه باید پابزاری به فرار...[چشمک]..راستی چرا مردم از نعمت خدا..بارون به این خوبی فرارمیکنن!؟؟[سوال]

بنفشه خاتون

و همه این خنده های بی معنی منو زجر میده .همیشه میترسم یه دفعه بزنه به سرم و بلند شم وسط سالن داد بزنم آخه به چی می خندین؟؟؟

همراهان فردا

می توانم نگه دارم دستی دیگر را چرا که کسی دست مرا گرفته است و به زندگی پپوندم داده است...