خستگی عبور از یک مسیر ناهموار

نمی دانم چرا؟ ولی دیگر فکر نمی‌کنم عشق یک سفر است درون دیگری. گرچه قلبم می‌گوید که هست. اما همیشه دریافتهایم خلاف این بوده است.

 خوب این اتفاق خوبی نیست. شاید همین تغییر تصورم در مورد عشق باعث شد که احساس کنم از گروه آدمهای جوان خارج شده‌ام. قبلا جدا فکر می‌کردم عشق هیجان انگیز است ولی از وقتی دیگر به عشق به چشم یک سفر نگاه نمی‌کنم دیگر اینطور فکر نمی‌‌کنم .....

چه حیف شد که مسیر من از این جاده نا هموار گذشت.چه حیف که دیگر عشق فرآیند شیرینی را به یادم نمی‌آورد.حیف که حالا من از عشق می‌ترسم.حیف که حالا آنقدر سعی می‌کنم آدمها را بشناسم و رفتارشان را تحلیل کنم که دیگر لطفی برای عشق و هیجانش نمی‌ماند. من حالا دیگر از ناشناخته های آدمها به وجد نمی آیم. می‌ترسم...

چه حیف ...... نه؟

/ 5 نظر / 7 بازدید
tina tanha

از عشق بیزارم.انسان رو به بند می کشه.دارش میزنه.زندگیشو از ش میگیره خفه ش میکنه.

hadi

na hamishe ma tasavori ke az eshgh darim ine ke be eshghemon ye jori beresim va age bebinim ke ingoneh nemishavad eshghesh ro dar delemon mikoshim ama age tasavort az eshgh chize digarari bashe on vaght hamishe asheghi o del zendeh

آلیس

از یه زاویه آدمها دو دسته‌اند: بعضی‌ها ستاره‌شناسند، از روی زمین به ستاره‌ها نگاه می‌کنند تا کنجکاوی‌شان ارضا شود. بعضی‌ها هم فضانوردند، خطر می‌کنند و از نزدیک کنجکاویشان را ارضا می‌کنند. شاید هم در این راه بمیرند. اما بعضی‌های دیگری هم هستند که قبلاً فضانورد بودند یا خیال فضانوردی داشتند. ولی الان ستاره‌شناسند. چون ترس از مردن بر کنجکاویشان غلبه کرده!