فسیلی با نقشی باستانی از یک زندگی ...

باورتان نمی‌شود که بیهوده ترین آدمی هستم که می‌شناسم. که پرم از کارهای بیهوده، احساسات بی ریشه، حرفهای بی‌اساس که در ویترین روزمرگی زندگی‌ام خودنمایی می‌کنند.... بیهودگی ها را که بردارم می‌بینم همه جای ویترین زندگیم تهیست. تهی از هرچه که خوب است. تهی از هرچه که بشود به امیدش زندگی  واقعی کرد. زور می‌زنم اما که آدم خوبی باشم. اصلا خوب بودن هایم  هم مثل همه‌ی کارهایم تهی است. مثل همه آدمها با هویت و زنده نیست...

خوب بودنهای من منحصر است در دغدغه داشتن برای رنج آدمهای دیگر. همیشه خیال می‌کنم که باید کاری برای شاد کردن آدمهایی که می‌شناسم بکنم... نه برای اینکه آنها هم کاری برایم بکنند. فقط برای آنکه شاد باشند و مثل من زندگی را سخت نفس نکشند. هر روز از خواب بیدار می‌شوم و در ابری از حماقت که مغزم را احاطه کرده است نگران می‌شوم برای انجام ندادن آن خوبیهایی که از جای نامعلومی در درونم فرمان انجامشان را گرفته‌ام. پر می‌شوم از نگرانی‌های بی هویتم برای آدمهایی که هیچ وقت نگران من نمی‌شوند....

شرطی شده‌ام از بس که غصه‌هایم را چپاندم توی دلم و رنجم آنطور که باید کسی را آشفته نکرده است. عقده‌ای شده‌ام به گمانم. مدام فکر می‌کنم کدام تلاش بیهوده‌ای غصه یکی از آدمهای اطرافم را کمتر می‌کند و برایم همین که دیگر غصه نخورند بس است. به گمانم آنها هم ته دلشان به وسعت حماقتم می‌خندند. حماقت بی پایان من برای خوب بودن های بیهوده... خوب بودن های بی هویت. خوب بودن‌های عقده‌ای در ویترین زندگی ...

دیوانه کننده ترین آدمی شده‌ام که می‌شناسم. آنقدر در این خوب بودن های بیهوده غرقم که یادم می‌رود بیشتر آدمهایی که برایشان نگران می‌شوم برای بودن و نبودنم تره هم خرد نمی‌کنند. نمی‌دانم چرا اما به همه حق می‌دهم که بد حالیم ناراحتشان نکند. حق می‌دهم که ندانند جایی در درونم چنان شکسته‌ام که می‌توانم به تلنگلری فرو بریزم. آنهم برای همیشه...

حالا اما دلم می‌خواهد کسی بیاید و آن تلنگلر تمام کننده را به من بزند. کاش کسی بیاید و با آخرین ضربه‌اش مرا از درون این ابر حماقت بی انتها به بیرون پرتاب کند. من حالا با تمام وجودم آن آخرین ضربه را می‌خواهم. آخرین ضربه فروریزاننده‌ را. آنقدر فروریزاننده که این بیهودگی تنیده به دور روحم را از ریشه بیرون بیاورد. رهایم کند از این رنج مدام چندش‌آورم برای آدمهای دیگر...

 راستش این زندگی با همه چیزش روی دستم مانده است. احساسم، فکرم، دلم دیگر به کارم نمی‌آید. مثل ظرف بلوری ترک خورده‌ای که دیگر به هیچ کاری نمی‌آید اما آدم برای دور انداختنش درگیر عذاب وجدان می‌شود. دورش نمی‌اندازد اما هر روز ترکهای عمیقش را می‌‌بیند و به خودش می‌گوید بگذار بماند هر وقت پایداریش تمام شد، هر وقت خرد شد، دورش می‌اندازم...

 من حالا درست همین حال را دارم. زندگیم همان ظرف بلورین بیهوده‌ی ترک خورده‌ایست که به هیچ بند است و تمام شدن بیهودگی‌‌اش شاید آخرین کاری باشد که برایش مشتاق است... و گاهی این تمام شدن ها چقدر شیرین می‌شوند... ادامه رنج آور این وضع از من یک فسیل بیهودگی خواهد ساخت. می‌دانم.... فسیلی با نقشی باستانی از یک زندگی تمام شده. زندگی‌ای که درست در میان همان فسیل تمام شده است و حالا تنها فایده‌‌ی این فسیل انتقال نقش آن زندگیست ... ویترینیست برای نمایش زندگی. همین و بس ... و عجیب خفقان آور... و من اما  دیگر از این نقش خفقان آور تکراری چندشم میشود ...

/ 7 نظر / 7 بازدید
تو هم به عشوه گری کوش و دلبری آموز

Don’t be afraid of death - Afraid of unliving از مرگ نترس ‘ از زندگی نکردن بترس ×××××××××××××××××××××××××× سلام پست هاتون بسیار زیبا و دلنشینه ‘ خوشحال میشم بمن سر بزنی ونظر بدی و در صورت تمایل لینکم کنی پرنده باشید در گستره آسمان عشق

5649

آها!! خودم خوب می‌دونم که گاهی خیلی بشر افتضاحی می‌شم. اما خوب ترجیح می‌دم نظرم رو صادقانه بگم! به نظر من این چیزایی که نوشتی خیلی بی‌مزه بودن! البته ممکنه به خاطر به نظرم بی‌معنی رسیدن که دقیقا نفهمیدم یعنی چی؟ یعنی چی که از خوب بودم خسته شدی؟ خوب اگه این‌قد خوب بودن برات سخته خوب نباش! این‌که دیگه این همه غصه نداره. آدم برای چی ممکنه دلش بخواد بقیه رو خوشحال کنه؟ بعضی‌ها خودشون انیجوری خشحال میشن، خوب تو اگه از این آدم‌ها هستی که نباید مشکلی داشته باشی. بعضی‌ها مثل من بقیه رو خوشحال می‌کنند چون ناراحت و عصبانی بودن بقیه اعصابشون رو خورد می‌کنه، یعنی اگه این اجبار رو برداری دیگه کسی رو خوشحال نمی‌کنند. بعضی‌ها مثل اون دختره توی رمان نیمه غیب (فرح؟؟) بقیه رو خوشحال می‌کنند که دوست داشته بشن!! خوب بشین نگاه کن ببین تو برای چی بقیه رو خوشحال می‌کنی... بعد از خودت بپرس باز هم دلت می‌خواد به این دلیل خوب باشی؟ اگه دلت نمی‌خواد دیگه خوب نباش... اگرم من نفهمیدم که منظورت چی بوده خوب یه ذره بیشتر توضیح بده!! :|

مریم

5649 دلم نمی‌خواد نظراتتو اینجا بخونم.اونم وقتی فک می‌کنی باید اینجوری نظر بدی.... اگه اینقد بی مزه به نظرت رسید می‌تونستی نخونیش ...می‌تونی هیچ وقت چرندیات بی مفهوم منو نخونی. من منظورم این نبود که خوب بودنم اجباریه یا از خوب بودن بدم می‌آد.گفتم از بی هویتی و بیهوده‌گیش بدم می‌آد.گفتم بدم می‌آد چون نه خوشحالم می‌کنه.نه واسم اعتماد به نفس میاره.نه واسم جالبه دیگران به خاطرش دوستم داشته باشن... می‌بینی که بی هویته...شاید اگه یکی از اینها را با خودش داشت لااقل یه معنی مبتذل یا معمولی داشت ولی نداره.هیچی نداره.به خاطر خالی بودنش خسته کننده است و این خالی بودنش رو فقط من می‌دونم.واسه همین واسه دیگران فقط یه مزخرف بی مفهومه... بعد یک کسایی هم هستن که مثل تو به خاطر خوندنش سر آدم منت بذارن....

5649

چائو! [لبخند]

هدی

خیلی صادقانه حرفات رو می زنی مریم.اینو به حسنات اضافه کن.تو این دنیا که پر از آدمای مزخرف این حس های که تو می گی بیهودگی نیست افتخاره

ساغر

مریم عزیزم... ممنونم از اینکه لطف کردی و اومدی...

هادی

این ویترینی ست که همه ما داریم حالا یکی زیباتر و رنگین تر یکی کهنه و رنگ و رو رفته همه ما روزی فسیل می شویم و چه بهتر زودتر به یاد آوریم که این زندگی آنقدر ها هم ارزش ماندن ندارد زیبا می نویسی مریم جان و بازهم می گویم هروفت دلت گرفت به جایی که همین نزدیکیست زنگی بزن