مثل پیدا کردن اسباب بازیهای فراموش شده کودکی ...

کبریت می‌زنی و نور کبریت صورتت را روشن می‌کند. دستت را بالا می‌آوری تا شمع را روشن کنی و من محو تماشای خطوط صورتت هستم. خطوط چهره‌ات آرام است و پر اطمینان. مثل خطوطی که حرفهای محکمی برای گفتن دارند. مثل خطهایی می‌دانند کجا باید شروع شوند و کجا تمام....

نور زرد شمع صورتت را روشن کرده‌است و  مدام روی گردی صورتت جابه جا می‌شود. سایه مژه‌هایت، سایه بینی و گودی عمیق زیر چانه‌ات توی نور شمع خیلی خیال انگیز است. تصویرت مثل نقاشی ای است که مرور زمان زیبا ترش کرده باشد. مثل عکسهای قدیمی زردی که پر باشند از خاطره‌های دور جوانی صاحبانشان...

شمع توی دستانت است و اتاق تاریک با نورش روشن شده‌است. به خیالم می‌آید که این تصویر از آن تصویرهای آشنایست که آدم فکر می‌کند در خواب دیده‌است... از آن تصویرهایی است که توی ذهنت زندگی می‌کنند و هیچ نمی‌دانی از کجا به خیالاتت آمده‌اند...

تصویر تو با شمعی که توی دستانت گرفته‌ای با همه این سایه‌های زیبا که روی صورتت نقش شده‌است و  نوری ضعیفی که روی دیوارها پاشیده است سالهاست که توی ذهن من حضور دارد. خطوط چهره‌ات برایم مثل نوشته‌های کتابی که در کودکی خوانده‌باشم آشناست. اصلا این خطوط مهربان زیبا با سایه‌های هوشیارشان همیشه با من بوده‌اند.حالا من اینجا هستم نشسته‌ام و تو را در برابر نور زرد شمع در میان خروار خروار تاریکی اتاق نگاه می‌کنم. به همین روشنی که دستانم را می‌توانم ببینم. فکر می‌کنم که من همیشه ُهمه عمرم عاشق این تصویر خیال انگیز بوده‌ام....

.

آه که پیدا کردن تصویرهای مبهم ناشناس چه کشف بزرگی می‌تواند باشد... کشف شیرینی مثل اتفاق پیدا کردن اسباب بازیهای فراموش شده کودکی. مثل خواندن دفترچه خاطرات سالهای نوجوانی. مثل پیدا کردن چهره یک دوست در میان هزاران چهره نا آشنا...

حالا ذهنم آرام تر شده است.حالا دیگر می‌دانم که همیشه ترا داشته‌ام. حتی وقتی که نمی‌شناختمت. حالا دیگر می‌دانم که همیشه ماندنی هستی حتی اگر روزی بیاید که که حضورت به این روشنی در برابر چشمانم نباشد. تو همیشه در برابر چشم ذهنم بوده‌ای. برای من همین اطمینان بس است. حالا ذهم آرامتر است....

/ 3 نظر / 32 بازدید
مهدی حیدری

سلام مریم جان حس زیبایی داری امیدوارم موفق باشی ایندفعه بار 5 بود میهمان وبلاگت شدم ببخشید بدون اجازه در هوای دلت سرکشیدم به امید روزهای زیباتر سری به وبلاگم بزن http://mhwcenter.persianblog.ir/ نظراتت برایم خیلی مهم است اگر مایل باشی همدیگر را لینک کنیم باگل های نیلوفر به استقبالت می آیم گل نیلوفر تنها گلی است که در مرداب میروید

هادی

کبریت زدم و تو برای آن روشنایی محدود گریستی (احمد رضااحمدی) نوشته هایت هر روز زیباتر و پخته تر می شوند و این هم از بقیه قشنگتر بود و این همین خطوطی هستند که حرفهای محکمی برای گفتن دارند شاد باشی و موفق

آرش

مثل تکرار بودنت مثل تکرار خوشبختی