پرنده‌ای رها زیر سقف نیمه تاریک آشپزخانه...

ایستاده‌ام جلوی اجاق گاز. غذا را می‌چشم و به تو فکر می‌کنم، که هنوز هم ندارمت. و دلم اما سخت می‌خواهد که باشی...

دلم می‌خواهد، می‌بودی و می‌شد که حالا، درست همین حالا که من اینجا ایستاده‌ام و ترشی غذا را می‌چشم، بی‌هوا از جایی پشت سرم پیدا شوی و  مرا تنگ در آغوشت بگیری. تنگ و مهربان و پر نوازش و گرم...

دلم حالا توی نور کمرنگ این روز ابری،  جایی میان سردرگمی گیج‌آلود این لحظه‌ها دارد صدایت می‌زند. تو صدایی نمی‌شنوی؟

به دیوار تکیه می‌کنم و با چشمان بسته، گوش می‌دهم به صدایی که آرام از میانه قلبم، از درون سینه‌ام، بلند می‌شود و مثل پرنده‌‌‌ ای زیر سقف ذهن، به دنبال تو پرپر می‌زند... صدای بالش فضا را پر می‌کند. همه‌ی دریچه‌ها اما بسته است. ذهنم هیچ‌وقت باز‌تر از این نمی‌شود... تنها می‌ایستم و با چشمان بسته گوش می‌دهم تا پرنده‌ی صدایم مثل همیشه در فضای تنگ سردرگمی و ترسم، آنقدر دور بزند تا جان بدهد...

سرم پر شده از صدایم که نام تو را تکرار می‌کند... آخ کاش به من بگویی...

تو... هیچ وقت آیا... مرا شنیده‌ای؟؟؟؟

 

/ 12 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علیک

16آذر را به کابوس کودتاچیان بدل کردیم؟

علی

آنقدر خسته ام که گویی بار تمامی جهانت را به یک جا بر شانه های ظریفم نهاده اند. از این در عجبم که چرا نمی نشینم!؟

علی

یلدا مبارک[گل]

حامی

سلام ساده شاید جدی شاید اروم هرگز معمولی هرگز توی چشمات یا در خطوط چهرت یه حکایتی هست مثل حکایت غرور در بودنت یا طلب حس احترام در تقابلت وفرم موهات حکایت شیرین همینه که هست و اون لبخندت با همه تلخیش برای داشتن یه ارامش واینکه واقعا از این بهتر نمیشه توی انتخاب و هجوم و نفوذ ادمها برای رسیدن به تفاهمی که سخت ه س خ ت ه . . . چه پررو چه قبیح چه بی کار از دسسسسسسسسسسسسسسسست این وبگردها اه اه اه اه اه

محسن

سادگي زمين آدمي است وقتي آب آبي اش را فراموش ميكند

ايرن

آدم غرق میشه بین زیبایی کلمات.....آدم غرق میشه تو رابطه ی زیبای کلماتت....می خونم و لذت می برم....

نگار

شنیده ای هیچوقت‌؟ ... هیچوقت ...

نگار

چقدر تمام این صحنه ها درد داشت ... وسط این همه زوری که می زنم نبینمشان !

م طالبی

مریم جان ازتومیخاهم یک سری به من بزنید[لبخند]

شیوا

چی شدی مریمی؟ چرا دیگه نمینویسی؟ هر روز نا امیدانه میام اینجا اما ازت خبری نیست... نیستی و من دلم بهانه ی نوشته هاتو داره بیا.. بنویس... تنها راه شاید همین باشد... با تقسیم دردهایمان شاید دل همدیگر رااندکی تسکین دهیم... بازم بنویس مریم... التیامی...