جنینی که به اتفاق تولدش نرسید...

دیگر مثل قبل دوستت ندارم. باخودم کلنجار می‌روم که اینطوری نباشد اما هست. یک چیزی توی وجودم ترا پس می‌زند. صدایت که از آنور خط تلفن توی گوشم می‌نشیند خوشحالم نمی‌کند، دلتنگم می‌کند. خودت اینها را نمی‌دانی. نمی‌دانی که دیگر دلتنگت نمی‌شوم. نمی‌دانی که از چشمم افتاده‌ای مثل یک قطره‌ی اشک...

وقتی یک حرفی می‌زنی که مرا بخنداند، می‌خندم اما خنده‌ام پوچ ترین خنده دنیاست. سرد است و بی روح. روحش به گمانم همان حسی بود که توی سینه‌ام داشتم و به همه خنده‌هایم به همه حرفهایم به همه نگاه هایی که روی صورت تو می‌نشست وصل بود. بدون آن حس خنده‌ام، نگاهم، حضورم مثل بادبادکی است که نخ پاره کند و در باد رها شود... از دستت رفته است. دیگر مال تو نیست. رفته است تا توی باد، یک سرنوشت تازه را تجربه کند. رفته که هرچه باشد جز بادبادک تو. حتی خودش هم می‌داند که دیگر برنخواهد گشت...

دستم را توی دستت می‌گیری و با انگشترم بازی می‌کنی. دستم توی دستهایت سرگردان است. دارم فکر می‌کنم بدون آن حس چقدر دست آدم خالی است. حتی وقتی توی دست نزدیک‌ترین دوستش باشد. اصلا بدون آن حس دست نزدیک‌ترین دوست آدم می‌‌‌تواند غریبه ترین دست دنیا باشد...

به این فکر می‌کنم که چقدر زمان گذاشتم که این حس در درونم رشد کند. اصلا زنها  وقتی عاشق می‌شوند انگار آبستن می‌شوند. عشقشان جایی در بطنشان نطفه می‌بندد. می‌بالد و بزرگ می‌شود. بزرگ می‌شود تا از یک حس خوب تبدیل شود به یک عشق ریشه دار حقیقی... دستم توی دستت است و به جنین احساسی که برایت در بطنم بزرگ می‌کردم فکر می‌کنم. به بزرگ شدنش در درونم. حالا انگار جایی در درونم خفه شده است. جایی در درونم مرده است. حتما برای همین است که زنها وقتی ناچارند عشقشان را دور بریزند در خوشان می‌شکنند. سخت و بی‌صدا... درست می‌شوند مثل همان زن بارداری که اتفاق مادر شدنش با مردن جنینش متوقف شده‌است...

حس درونم حالا حتما خفه شده است. والا این دستها اینقدر غریبه نبودند. والا این خنده‌هایم اینقدر پوچ و خالی نمی‌شدند. حالا باید دورش بیندازم. با همه خاطرات خوب و بدش. باهمه ریشه‌های عمیقش در درونم... و بشوم همان مادر جنین مرده‌ای که جایی خالی در بطنش مثل خوره روحش را می‌‌خورد...

مثل بادبادکی رها شده‌ام در دست باد سرد پاییزی که در رابطه‌ی ما در حال وزیدن است. باد سردی که نخ میانمان را پاره کرده است. توی چشمهایت خیره‌شده‌ام اما مدام خودم را می‌بینم که دور می‌شوم در باد و تو که ایستاده‌ای با قرقره‌ای در دست و دور شدنم را مبهوت نگاه می‌کنی...

/ 9 نظر / 23 بازدید
هادی

نه این جنین هنوز جایی برای ماندن و بودن دارد جایی که در یک لحظه بزرگ می شود و تا انتهایی زندگیت با تو همراه می شود . می دانی تنها چیزی که انسان را به زوال و پوچی می کشد از یاد بردن ایمان است هیچ وقت خدای خودت را از خودت دور نبین او همیشه به انسانهای تنها نزدیکتر است [گل][گل][گل]

بنفشه

چرا زنها وقتی ناچارند عشقشون رو دور بریزند باید بشکنند...من هیچ وقت نمی شکنم...همونطور که مردها نمی شکنند...چرا باید به خاطر کسی که لیاقت عشقم رو نداشته بشکنم...منم می ندازمش دور...هم خودشو هم عشقشو.

مریم

اجباری در کار نیست برای شکستن بنفشه ی عزیزم... اما به خیالم عشق نه لجبازیست و نه حماقت... اگر تصویری که از نوشته‌ی من گرفتی چیزی از جنس حماقت بود این ایراد منه که حرفمو درست منعکس نکردم.اما به گمانم اگر کسی واقعا عاشق باشه با تمام شدن عشقش حس خوبی رو تجربه نمی‌کنه... اگر کسی واقعا عشق رو در خودش درک کرده باشه تمام شدنش به این سادگی که تو گفتی نیست..بحث لیاقت همیشه مطرح نسیت.بحث نا همخونیه بین آدماست.می‌شه کسی لیاقت عشق رو داشته باشه و با تو جور درنیاد... برای من هیچ وقت به این راحتی که تو گفتی نبوده...شاید هم ایراد در منه...ولی اجباری نیست در شکستن برای کسی که قویست... شاد باشی گلم...

منوخودم

ای بابا ما مردها همینطوری هستیم ... خیلی کم پیش میاد ریشه دار بشیم خیلی کم عمیق میشیم به دریچه هایی که تو زندگیمون ایجاد میشن و رنگ زندگیمون رو عوض میکنن توجه نمیکنیم... و مهمتر از همه چه زود فراموش میکنیم... بمون...آره بمون...

لادن

با کامنتی که برای بنفشه جون گذاشتی شدیدآ موافقم.

بهنامترین

بادبادکها وقتی در هر بادی چه پاییزی و چه بهاری اگر نخشان را بکشند و بروند ...آری بکشند...آری بروند....دیگر بادبادک نیستند که میروند چیزی هستند که اگر باز نخشان بجایی گیر کرد میتوان بهشان گفت بادبادک. وگرنه تجزیه میشوند ...اول دنباله اش دانه دانه.بعد میشکند ازمیانه.بعد با نوک میخورد بر آسفالت آفتاب خورده ی این شهر بزرگ.گاه خیس میشوند در ان ماندگاری بر خاک گاه خاک میشوند در اینهمه بغض خیس خودش.فرق نمیکند این بادبادک با مژه های فر روبه بالا باشد و گیسوانه بلند یا با ریش و ته ریش و دستانی که پی حلقه یی میگردند. گاه باید بادبادک برای زنده ماندن بندش را به دستان مترسکی گره کند.

بهنامترین

بادبادکها وقتی در هر بادی چه پاییزی و چه بهاری اگر نخشان را بکشند و بروند ...آری بکشند...آری بروند....دیگر بادبادک نیستند که میروند چیزی هستند که اگر باز نخشان بجایی گیر کرد میتوان بهشان گفت بادبادک. وگرنه تجزیه میشوند ...اول دنباله اش دانه دانه.بعد میشکند ازمیانه.بعد با نوک میخورد بر آسفالت آفتاب خورده ی این شهر بزرگ.گاه خیس میشوند در ان ماندگاری بر خاک گاه خاک میشوند در اینهمه بغض خیس خودش.فرق نمیکند این بادبادک با مژه های فر روبه بالا باشد و گیسوانه بلند یا با ریش و ته ریش و دستانی که پی حلقه یی میگردند. گاه بای بادبادک برای زنده ماندن بندش را به دستان مترسکی گره کند.سلام

فرزام

عالی بود ... همین. ممنون[لبخند]

ساره

اسم پستتو میگذاشتی: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد. (خوندیش که؟)