اگر نگاهش نکنی، اگر شعرش نکنی، گنجشکی که لانه کرده در گلوی من حتما خفه می‌شود...

برایم نوشته است < منو یادت می‌یاد؟ > و من یادم می‌آید. خیلی خوب یادم هست ساره را، دوست خوبی که همیشه پست‌های دلتنگی‌هایم را می‌خواند آن وقتی که تازه وبلاگ نویسی را شروع کرده بودم توی یاهو 360. از آن آدمهایی بود که اگرچه هیچ وقت فرصتی دست نداد برای از نزدیک دیدنش اما دیدن ردپای حضورش توی آن صفحه‌ی غمگین تاریک، توی آنروزهای اندوه غنیمت بزرگی بود برای کسی مثل من ...

آنوقتها که روزها آنهمه تلخ بود و خالی و من آنهمه تنها، عادتم بود که بعد از تمام شدن کارهایم بنشینم جلوی صفحه‌ی دلتنگی‌هایم. پای آن پنجره بزرگی که پر بود از سبزی برگهای درخت نارون توی خیابان. و بنویسم حرفهای دلم را. آنروزها آدمهایی هم بودند که همیشه می‌آمدند به سراغم که بخوانند حرفهای دلتنگی‌هایم را . تعدادشان زیاد نبود اما مهربان بودند و بودنشان مایه امیدواری بود توی تاریکی آنروزهای تنهایی ...

حالا اما خیلی گذشته است از آنوقتها. آنقدر گذشته که دیگر این وبلاگ ساده سرمایه‌ی بزرگی باشد توی زندگی نه چندان شلوغ من. و همه‌ی لطفش هم به این باشد که گذرگاه آدمهای عزیزی است که می‌آیند و لختی می‌مانند توی سادگی روزگارم و می‌روند. آدمهای مهربانی که توی همه‌ی این سالها هیچ وقت مرا و اینجا بودنم را یادشان نرفته است. یادشان می‌ماند که توی غمها و شادیهایم شریک شوند و گاهی  آنقدر حواسشان به من هست که حتی فراموششان نمی‌شود مهربان و صمیمی، سالروز رفتن پدرم را هم تسلیت بگویند. یادشان می‌ماند که گاهکی بیایند و بپرسند از احوالم و از غمهایم و شادیهایم...

برای داشتن این صفحه‌ی عزیز و داشتن دوستان به این مهربانی، ممنونم و خوشحال. آخر شما که نمی‌دانید چه حس خوبی دارد داشتن دوستان مهربانی که بی هیچ ملاقات رو در رویی با آدم، بی هیچ توقعی گرمند و مهربان و نزدیک ...

و من حالا از صمیم قلبم ممنونم برای اینهمه گرمی و دوستی و آرامش بی توقع ....

 

پانوشت: شعر عنوان از خانم فخری برزنده است از مجموعه شعر گنجشکی که لانه کرده در گلوی من

/ 5 نظر / 71 بازدید
ساره

واااااااااااااااااااااای........ فکر کن اومدم اینجا ببینم کامنتمو خوندی یا نه, با چه صحنه ای مواجه شدم. یعنی آنقدر هیجان زده شدم که خواب از سرم پرید. بعد نشستم کلی واسه خودم فکر کردم. آخه من هروقت هیجان زده میشم, همینجوری واسه خودم فکر می کنم [نیشخند] منم همیشه یادت بودم. آدرس وبلاگت هم هنوز تو لیست فیویریت هام هست و دوسش دارم. نمی دونستم پدرت فوت کرده. متاسف شدم و تسلیت میگم. در کل: خوبم ایرانم درس می خونم دیگه... آها... از همه مهمتر: عاشق شدم [لبخند]

ساره

راستی چه خوب که ننوشتی: آییییییییی.... وایییییییییییی.... کجایی بی معرفت.... تا الان کجا بودی و.... ممنونم که جور دیگه ای نوشتی. راستی: یادمه که مهرماهی بودی. یعنی اینجوووووووووور یادمه ها.

خوشحالم که ایرانی. خوشحالم که خوبی و سرحال به نظر می‌یایی و ذوق کردم که عاشق شدی عزیزم.... واست آرزوهای خوب دارم و اینکه امیدوارم با عشقت بهترین‌ها رو تجربه کنی.... راستی هنوز عکسهای قشنگ می‌گیری؟ ممنون برای تسلیت عزیزم :*

علی

گاه باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست. شاید از غصه ی تنها شدنش میبارد...

ساره

هنوز به شدددددددددددددددددددددت مبتدیم [نیشخند]