آن یکی لبخند...

توی تاریکی راه‌پله‌ها، پایین آمدم و پاگرد را چرخیدم. نگاهت نکردم که ایستاده بودی در قاب در، لای نور بی‌جان و سفید مهتابی خانه‌ات ... نگاهت نکردم.

گذاشتمت و گذشتم...

و قدمهایم را تند کردم و آسمان که با من شانه به شانه تا خانه آمد و جلوی در برایم ایستاد تا کفشهایم را در بیاورم...

گذاشتمت و گذشتم...

دیگر ماندنم درددی را دوا نمی‌کرد. غریبه شده‌ایم شاید. غریبه تر از همیشه. غریبه تر از آنوقتی که حتی ندیده بودمت. و نگاهت مثل نگاه مردیست که از گرمی احساس دیروزش تعجب کرده باشد. سرد است و دور و خالی... و من از این‌جور نگاه‌ها می‌ترسم...

گذاشتمت و گذشتم....

به خانه نرسیده، ایستادم. زیر تاریکی آسمان. توی سرمای شب... و چهره‌ات را با آن یکی نگاهش در خیالم دیدم. و لبهایت را که غرق لبخند بودند. و من اما نرم، از لبخندت جدا شدم و گذشتم...

/ 6 نظر / 9 بازدید
کورش-وفادار دلشکسته

سلام ...يه سرپيش من بيا..پشيمون نميشي! اين صرفاً يک دعوته از شما برای ديدن وبلاگم اميدوارم ناراحت نشده باشيد..

.

این جمله رو :"غریبه شده‌ایم شاید. غریبه تر از همیشه. غریبه تر از آنوقتی که حتی ندیده بودمت" چند روز پیش به مامانیت گفتم. نگران نباش خوب میشه [چشمک]

فرزاد حسنی

مریم عزیز سلام ممنون از محبتت و لطفت . خوشحال شدم از دیدار مجدد و خوندن اخرین مطالبت