سبکی تحمل ناپذیر بار هستی

مدام تو را می بینم که روبرویم ایستاده ای و با چشمهای پریشان نگاهم می کنی و می گویی " بگو با فلانی رابطه داشته ای؟؟؟" 

صدایت توی مغزم تکرار می شود و جایی میان تاریکی گلو و سینه ام، جایی در درونم را می خراشد. از آنروز این جمله و تصویر صورت پریشانت، مدام توی ذهنم، توی خواب و بیداری هایم تکرار می شود. دیشب خواب دیدم در یک اتاق بزرگ و خالی مانده ام و صدای تو را می شنوم که مدام همان هجاهای تلخ را می پرسیدی. خودت نبودی اما. انگار تمام بودنت همان صدا شده بود که در فضا رها می شد و مرا در خودش می گرفت. . من بودم و آن اتاق خالی و ترس. با گریه بیدار شدم. به تاریکی اتاق خیره شدم و به تو فکر کردم. به تو با آن نگاه پریشانت. 

خوب نیستم اینروزها. دوباره شده ام آن دخترک شکننده ایی که اشک هایش مهمان ناخوانده ی خانه چشمهایش بودند. مثل آنروزها بیقرارم و فقط راه رفتن های بی هدف توی گرما و شلوغی خیابانهای تهران کمی حالم را بهتر می کند. راه می روم و اندوه، صحنه خیالم را، حتی لحظه ای خالی نمی گذارد..

مدتی است که نیمه شب ها از خواب می پرم و دیگر نمی توانم بخوابم. بیدار می مانم و آنقدر توی تخت صبر می کنم تا روشنایی صبح پنجره های اتاقم را فتح کند. آنوقت بلند می شوم و می ایستم جلوی آینه و خیره می شوم  به آن دخترکی که توی آینه ایستاده، و پریشان و نگران نگاهم می کند. به چشمهای سیاه و لبهای بی رنگ و گیسوان سیاه و پریشانش خیره می مانم.

یکبار گفتی بعضی حرفهایم تا مغز استخوانت را می سوزاند. به خودم فکر می کنم. به حرفهایم. و به تو و حرفهایت. کدامشان تلخ ترند؟ مغز استخوان کجای درون آدم است؟ در کدام پرده از قلب آدم پنهان شده است؟؟؟

 نمی دانم. فقط می دانم اینروزها نه تو خوبی و نه من. ما تنها رنج را به هم هدیه داده ایم. رنج بی دلیل و بیهوده که می تواند تا مغز استخوانمان را بسوزاند. رنج تلخ و غیر قابل تحمل و بی دلیل که تحمل مان را طاق کرده است. به گمانم ما از مرزهای خوب با هم بودن رد شده ایم و حالا اشتراکمان سخت درگیر" سبکی بار تحمل ناپذیر هستی" شده است و دیگر زیاد دوام نمی آورد. و این همان اتفاق تلخی است که زودتر از موعدش افتاده است. و حالا باهم بودنمان مثل ساعات جدال جنینی نارس با مرگ، بیهوده خواهد بود. و این آدم را بی قرار می کند و این می تواند مرا ساعتها و ساعتها آواره ی خیابانهای شلوغ و گرم کند و این خوب نیست و این تا مغز استخوان مرا را می سوزاند....


پانوشت: عنوان متن، نام کتابی بینظیر از میلان کوندرا است.

/ 0 نظر / 39 بازدید