صدایم و خنده‌ام و من که کم کم تمام می‌شویم ...

حرف که می زنی انگار
سوسنی در صدایت راه می رود
حرف بزن
می خواهم صدایت را بشنوم
تو باغبان صدایت بودی
و خنده ات دسته کبوتران سفیدی
که به یکباره پرواز می کنند .
تورا دوست دارم
چون صدای اذان در سپیده دم
چون راهی که به خواب منتهی می شود
ترا دوست دارم
چون آخرین بسته سیگاری در تبعید .

دلم می‌خواست کسی باشد که چنین شعر مهربانی را برای یکی مثل من بگوید و یا لااقل مرا در آغوش بگیرد و در گوشم بخواندش، آرام و مهربان با نجوایی شبیه قطره‌های باران که توی بهار بر شیشه‌های پنجره نواخته می‌شوند. و یا لااقل کسی که دستم را میان دستهایش بگبرد و برایم بخواندش با صدایی مطمئن و با نگاهی لبریز. دلم حرفهایی به این شیرینی می‌خواهد. به همین نرمی و به همین مهربانی...

دلم امشب سرشار است. سرشار از افسوس برای خودم و برای همه‌ی عمرم که چه ساده گذشت و چه خالی... و تلاش بی وقفه‌ام برای پر کردنش کفاف هیچ را هم نداد....

 

پانوشت: شعر از شادروان غلامرضا بروسان است. 

/ 3 نظر / 19 بازدید
..

fogholadeh bood

[گل]

علی

...