تلاش‌های بیهوده برای خوب بودن...

از بس ایستاده‌ام خسته شده‌ام. می‌نشینم روی مبل و با خودم فکر می‌کنم با اینهمه خستگی نشستن چه حس خوبی دارد...خستگی توی پاهایم رها می‌شود و فرصتی می‌دهد که به تلاش بیهوده‌ام برای خوب بودن فکر ‌کنم.  اسمش را گذاشته‌ام "جدیت بی‌خستگی‌ی بیهوده "... دوباره احساس پوچی این روزهایم زنده می‌شود توی دلم ... سرم را به پشتی مبل تکیه می‌دهم و خیره می‌شوم به حرکت دستهایش که دارد   کابینت آشپزخانه را می‌شوید. به خیالم به خاطر بودن من دارد سعی می‌کند که تمیز تر کار کند.  بی اعتراض و ساکت است و اصلا غر نمی‌زند و حتما خسته است... درست همین قدر که من خسته‌ام... به خودم می‌گویم. چه قدر خوب است که غر نمی‌زند و بعد از هر جمله من فقط می‌گوید" چشم" یادم باشد  به خودش هم بگویم که اینقدر خوب بوده‌است... راستی خودم چه طور بوده‌ام؟ خودم هیچ غر زده‌ام؟ شاید زده باشم. یادم بماند که این را هم بپرسم... و  دوباره فکر تلاشم  برای خوب بودن های بیهوده  گریبانم را می‌گیرد.

.

از صدایش به خودم می‌آیم که می‌پرسد " به خاطر امتحان تافلش ناراحته؟ خوب چرا؟ چون یک سال دیرتر خارج میره ؟ " و می‌گویم"خوب شاید.. دوست داره که بره. از اینجا خسته شده." و دوبار گره بغض لعنتی‌ام تنگ می‌شود... نه بخاطر رفتن هیچ‌کس. فقط به خاطر اینکه  یادم می‌آید که هیچ وقت بودن و نبودنم با هم فرقی نمی‌کرده است... و احساس پوچی تهوع آورم دوباره جلوی چشمهایم جان می‌گیرد...

.

چند بار زنگ می‌زنم. گوشی را برنمی‌دارد. با نگرانی می‌گویم"برم خونه شاید اگر تنها بمونه زیادتر غصه بخوره "....چیزی نمی‌گوید. فقط ساکت نگاهم می‌کند. حس می‌کنم از تنها ماندن بدش ‌می‌آید...

.

یادم می‌افتد به دوستش زنگ بزنم تا بپرسم هیچ خبری از خانه ما دارد؟ می‌گوید که صبح با هم حرف  زده‌اند و حالش خوب بوده‌است. می‌پرسد حالا چه‌کارش داری؟" از لحن پرسیدنش زیاد خوشم نمی‌آید. عادی می‌پرسد ولی ... می‌گویم "هیچی. آخه ناراحت بود. نگرانش شدم." جواب می‌دهد بذار تنها باشه . تنها بمونه  زودتر خوب می‌شه." یک جوری می‌گوید که یعنی مزاحمش نشو. تو خانه نباشی برایش بهتر است. تلفن را قطع می‌کنم. اتاق به نظرم گرمتر می‌رسد. سرم داغ می‌شود. احساس حماقت می‌کنم برای آنهمه استرس بیهوده که از صبح برایش تحمل کردم... و حس پوچی مثل یک بوق ممتد گوشهای ذهنم را می‌خراشد...

.

کارها تمام شده است. مغزم دیگر کار نمی‌کند. هنوز نمی‌دانم مبلها را باید چطور چید که همه چیز جا بشود... تلفنم زنگ می‌زند... گوشی را که بر‌میدارم صدایش از آنور خط میآید که می‌گوید" پس چرا نمی‌آیی؟حتما باید دعوا بشه تا بیای خونه؟...

کیفم را برمی‌دارم و می‌گویم من دارم می‌روم. از قیافه‌ام جا خورده‌اند.خوشحالم که چیزی نمی‌پرسند. چون حرف زدن با این بغض لعنتی برایم سخت است ...

از پله‌ها سرازیر می‌شوم و راه می‌افتم به سمت خانه. و همه پوچی و سردرگمی‌صبح تا عصرم را بدنبال خودم می‌کشانم... توی خیابان صدای ربنا می‌آید... چقدر دلم می‌خواست که وقت افطار نبود و من می‌توانستم تا قیامت بخوابم...

/ 6 نظر / 16 بازدید
آرش

این فقط یه فصل از وسط یه داستان بود تا تموم نشه نمیشه فهمید که بیهوده بوده

بهنامترین

مرگ بر آن حس پوچی. مرگ بر آنهمه غصه که برای هیچکس خوردی.سلام

5649

من یک آدمی را می‌شناسم که اگر سراغت را بگیرد، توقع ندارد که تو سراغش را بگیری. بهش می‌گویم ممنون، می‌گوید اگر خوشم نمی‌آمد که سراغت را بگیرم خوب این کار را نمی‌کردم. بار دین به دوش آدم نمی‌گذارد. حرفی از وظیفه نمی‌زند. این خصوصیتش خوب است، شاید اصیل نباشد البته. اما خیلی تازه است. من را به شوق می‌آورد. خیال نکنی عصبانیم یا چیزی. نه شاکیم، نه خسته. معمولیم. معمولی. معمولی توی این‌جایی که ما هستیم، یعنی هر کس غصه آن دیگری را بخورد و هیچ‌کدام هم لذتی نبرند. معمولی یعنی کنایه، معمولی یعنی خستگی که هر کس تحمل کند، آدم خوب داستان است. هر کس کاری بکند، حتی در حد نگرانی ... بس کن. بیا خوشحال باشیم که یک سر این ماجرا فقط به اندازه سه ساعت ناقابل حافظه دارد و خوبی‌های اصیلش را با رغبت به باد می‌دهد که دیگر یک خوب متوسط نباشد، یک خیلی بد باشد و خیالش راحت که جهنم و تمام. بیا این هم یک عالمه بوسه، که بدانی دلخور نیستم. عاشق همه استرس کشیدن‌هایت هم هستم و خوب لابد امتحانش را بد داده بوده، بیچاره :×

هادی

چیزی برای گفتن و نوشتن ندارم تنها به تنهاییت برو انجا هنوز هم یکی هست که دلش برای تنهاییت بگیرد

5649

بیا... این هم کامنت معذرت خواهی... برای آن تلفن آخر... فکر کرده بود که بیایی چون می‌ترسید دعوا شود... یعنی قصد بدی نداشت... حالا بیخیال... بوسه به تعداد کافی. لطفا لبخند... برای عکس یادگاری.

مریم

متاسفم ولی نمی‌فهمم چرا باید دلخور باشی.چرا مرا می‌بوسی که بدانم دلخور نیستی.... فکر می‌کردم که خودم از این اوضاع دلخور شده بودم... بعد هم هیچ کس منکر خوبیهای منحصر به فرد آدمی مثل آنکسی در موردش حرف زدی نشده است. یادم نمی‌آید گفته باشم بد است یا چیزی حتی شبیه این... سلیقه بود... مثالش را هم زده بودم.خوب آدمهایی هستند که می‌گویند گور پدر خیلی چیزها . جهنم... تو هم بگو تا تازه باشی... یک چیز دیگر هم هست این حرفها را نزدم که بگویم کاری کرده‌ام برایت چون استرس داشتم... استرس داشتنم هم یک مریضی ذاتی است که به خاطرش یقه هیچ کس را هیچ وقت نگرفته‌ام... این احساس پوچی هم ریشه‌اش جای دیگری است که نه به تو ارتباطی پیدا می‌کند نه به آن کسی که انقدر از اخلاق ویژه‌اش به شوق می‌آیی.یک جور عقده روانی است به خیالم...مهم هم نیست اصلا... خودت را درگیرش نکن.ارزشش را ندارد.