ورقهای سیاه شده از احساس...

هیچ وقت نفهمیدی که آن‌‌روزها تو را لابه لای ورقهای سررسیدم پنهان می‌کردم.

نمره‌ی تلفنت را، حرفهایت را، نگاه‌هایت را و همه‌جای آن دفتر نامت را طوری می‌نوشتم که فقط خودم می‌دانستم آن نام ناشناس، اسم توست...

و هیچ کس دیگر هم، هیچ وقت نفهمید.

امروز سررسید کهنه‌ی قدیمی‌ام را ورق زدم و تو را دیدم که هنوز لابه‌لای روزهایش زنده بودی. لابه لای روزهای تمام شده آن سال دور، جا مانده بودی. با همان اسم ناشناسی که خودم هم دیگر نمی‌دانستم نام توست. و احساسم هنوز مثل خون، گرم در رگهای دفترم می‌گشت...

تمام روزم به خواندن خاطرات با تو بودنم گذشت. خاطراتی که حالا هیچ شده‌اند... رقیقند و خالی. مثل بوی ادکلنی که بعد از رفتن مردی در راهروی عبورش جا مانده باشد.

خالی و رقیق مثل دود سیگار خوش عطری که در ایوان با یک دوست کشیده باشی. تنها نشانه‌ی رقصان کمرنگیست از حضوری که دیگر تمام شده است. چه بازی غریبی می‌شود این زندگی گاهی...

جا می‌خورم از اینکه تو توی ورقهای آن دفتر آنقدر زنده‌ای و در روزگار من اما، اینقدر عمیق تمام شده‌ای...

/ 9 نظر / 12 بازدید
غریبه

امیدوارم ورق های دفترت سیاه نشده باشن ...

شیدا

هیچ کس از جنس ما نبود اینچنین که هستم که هستی ... که بودم ...که بودی ولی به خدا قسم قسم به نان و نمک به شرم تو به چشمان قشنگ تو اندازه هرچه دل تنهایی ات بخواد با تمام وجود خواسته ام دنیا را برای تو خنده را برای تو شادی را برای تو زندگی را برای تو غم فقط برای من

ژوكر

چقدر حس هامون شبیه همه . ولی تو بلدی بیانشون کنی و من نه ...

ژوكر

می گم بلد نیستم بیانشون کنم ، نگو نه ... مي بيني ؟ من تو اوج غصه نوشتم كه " اسمشو نبر" نازنينم داره مي ره خواستگاري يكي ديگه ، تو مي گي حس قشنگيه ؟ [گریه]

شیدا

لحظه ای با من باش، تا که از آن لحظه برویم تا گل که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل لحظه ای با من باش، تا که از تو نفسی تازه کنم تا از آن لحظه با تو، سفر آغاز کنم سفری تا ته بیشه های سر سبز خیال تا به دروازه های شهر آرزوهای محال سفری در خم و پیچ گذر ستاره ها از میون دشت پر خاطره ترانه ها لحظه ای با من باش لحظه ای با من باش تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم از تو شعر و قصه و ترانه ای ساز کنم شعری هم صدای بارون رنگ سبز جنگل و آبی دریا قصه ای به رنگ و عطر قصه های عاشقای دنیا از یه لحظه تا همیشه، میشه از تو پر گرفت تا او ج ابر ا کوچه پس کوچه شهر و با خیالت پرسه زد تا مرز فردا لحظه ای با من باش [گل]

فرزام

نمی دونم چرا ترکیب نوشته تو با این ترانه سیاوش که شیدا نوشته این پایین و من مدتها بود بهش فکر نکرده بودم، حالم رو عجیب به هم ریخت. می خواستم بگم عکس نو مبارک. حسش رفت!

احسان

این جور احساسات که چیزی رو سیاه نمیکنه!