یک داستان...

یک داستانی هست میان یک زن و یک مرد که تنها یک جایش حقیقی است. آدمهای این داستان، می‌توانند هر کسی باشند و یا هر اسمی داشته باشند. خیلی مهم نیست این آدمها کجای دنیا ایستاده باشند یا به چه تصویری نگاه کنند. توی این قصه، چیز دیگری است که اهمیت دارد.

مثلا می‌شود فرض کرد که زن داستان ما ایستاده است کنار دریا و خیره مانده است به افق. کمی بعد مرد داستان وارد صحنه می‌شود و می‌آید درست کنار زن می‌ایستد. قلب زن حسش می‌کند و شروع می‌کند به تند‌تر طپیدن. زن پر می‌شود از تلاطم، درست مثل موج‌های دریا.

مرد آرام می‌گوید، می‌دانستم که اینجایی. آمدم با‌هم باشم .... زن اما فقط غمگین نگاهش می‌کند. توی نگاهش نا‌آرامی هست و بیش از آن نا‌امیدی. به مرد نگاه می‌کند و می‌گوید، اما ما تمام کرده‌ایم... و وقتی این را می‌گوید چیزی درون سینه‌اش می‌لرزد... مرد ساکت ایستاده است و به دورها نگاه می‌کند. زن ادامه می‌دهد، می‌دانی، بدترین قسمت این تمام کردن اینست که تو کنارم باشی و من ناچار یاشم به زندگی بدون تو فکر کنم.... می‌فهمی؟ پس لطفا برو و دیگر برای با‌هم بودنمان برنگرد.... و مردبعد از مکثی کوتاه بی‌هیچ حرفی می‌رود.

وقتی مرد دارد دور می شود، زن با چشمانی پر از اشک همانجا ایستاده است و دارد به رفتن مرد نگاه می‌کند و با خودش می‌گوید " رفت... یعنی تمام شد؟ یعنی همه چیز واقعا تمام شد؟ کاش ..." و ناگهان مرد می‌ایستد، برمی‌گردد و دوباره به زن نگاه می‌کند...

درست در همان لحظه، توی آن نگاه، زن به خودش می‌گوید اگر نرود، یعنی هنوز هم امیدی هست به باهم بودنمان. یعنی هنوز همه چیز تمام نشده است. مرد اما رویش را می‌گرداند و دوباره راهش را ادامه می‌دهد و آرام و با تردید دور می‌شود... و اینجای داستان است که زن در خودش فروریخته است. آسمان تیره‌تر از همیشه است و زن در حالی که زانوهایش توانی برای ایستادن ندارند، توی اشکهایش غرق شده است. و زندگی و آدمهایش بی‌آنکه چیزی بفهمند مثل ابتدای داستان، کار خودشان را ادامه می‌دهند...

/ 1 نظر / 32 بازدید
علی

"خیلی مهم نیست این آدمها کجای دنیا ایستاده باشند " چقدر آشنا بود!