کاش کسی مرا هم میان تاریکی سایه ها پنهان می کرد....

یک نقاشی تازه کشیده‌ام. اسمش را گذاشته‌ام، رقص روستایی. از آن نقاشی‌های فی‌البداهه‌ای بود که لابلای خط‌خطی‌های آدم پیدا می‌شوند. نشسته بودم توی شرکت کنار فریبا و توی یکی از ورقهایش خط‌خطی می‌کردم. میان آن خط‌خطی‌ها، ناگهان تصویر چندین دختر شاد و رقصان پیدا شد که با لباسهای بلند و موهایی رها می‌رقصیدند. آنقدر تصویرشان واقعی بود برایم که انگار سالهاست آنجا، جایی در هزار توی خیالهای من بوده‌اند و همانطور نرم و آرام و رها می‌رقصیده‌اند. توی دست یکی از دخترها یک دایره زنگی کشیدم و گوش دادم به صدای نرم و آهنگین بودنشان در خیالم. نقاشی‌ام مقابل چشمهایم جان گرفت. حس خوبی بود که از عمق رویاهای من بیرون آمده بود. آنقدر خوب بود که امضایش کردم و دادمش به فریبا. امضایش کردم که هر کسی دید بداند آن خیال رقصان زیبا یکی از رویاهای من بوده‌است....

شب که رفتم خانه نشستم و تمام آن اتفاق مهربان را توی یکی از کاغذ‌های جدی نقاشی‌ام, کشیدم و دو روزه  رنگش زدم.  میان رنگ زدنش خودم را هم کشیدم میان آن رقص زیبا و تو را هم. اما خودم و تو را طوری کشیدم که فقط خودم می‌دانم ما کجای آنهمه رنگ و رقص ایستاده‌ایم.  برای نقاشی‌ام سایه‌های عمیق  و پر رنگ کشیدم تا ترا میان آن سایه‌های عمیق پنهان کنم. نمی‌خواستم که کسی بداند که تو هنوز هم پیش من هستی و  من تو را آنجا میان تاریکی‌های مهربان نقاشی‌ام  پنهان کرده‌ام.

آنقدر نا‌پیدا و رها کشیدم خودمان را میان  آنهمه رنگ که هیچ کس نمی‌تواند بودنمان را ببیند. فقط من می‌دانم آنجایی و دلم که حالا عجیب برای خیالهای رنگی و  واقعی تنگ شده است.

این یکی نقاشی را امضا هم نکردم. نمی‌دانم چرا؟ شاید دلم نخواست کسی بداند که این من بوده‌ام که ترا و دلتنگی‌ام را در تاریکی‌های این تصویر پنهان کرده‌ام.

اینطور بهتر است. کسی اگر نداند، می‌شود که  من و تو، تا ابد آنجا میان آنهمه رقص و رنگ و زیبایی پنهان بمانیم و شاد باشیم... درست مثل آن دختران شاد و رقصان. مثل همه‌ی خیالهای رنگی و شاد و واقعی که من دلم برایشان تنگ شده است.


/ 1 نظر / 37 بازدید
علی

[گل]