دیوانه شده باشم به گمانم...

آنها مرا توی دنیایشان راه نمی‌دهند. توی دنیایی که مال لحظه‌های تنهایی‌شان است. مال فکر‌های خودمانی‌شان.

راهم نمی‌دهند و من دلم می‌گیرد. اما به خودم می‌گویم حق نداری اعتراضی داشته باشی. دنیای هرکس مثل خانه‌اش است. مال خودش است. می‌تواند هرکسی را خواست تویش راه بدهد. می‌تواند به بعضی کلیدش را بدهد و برای بعضی حتی در را هم باز نکند. 

به خودم می‌گویم. بی خودی خودت را لوس نکن. به جای دلخوری برو، دنیای لعنتی خودت را بساز و کلی خصوصی‌اش کن. اما می‌بینم من هیچ دنیای خصوصی خاصی ندارم. کلا آدمی هستم که دور امورش دیوار خاصی ندارد. نه اینکه نخواهد داشته باشد. چیزی نیست که ارزش دیوار کشیدن را داشته باشد. اصلا چه فرقی می‌کند. این حرفها فایده ندارد. من دلم می‌سوزد که آنها مرا توی دنیایشان راه نمی‌دهند. و من همیشه فکر می‌کنم به آنها نزدیکم. خیلی نزدیکم...

گاهی که خیلی دلم می‌سوزد به خودم می‌گویم حق دارند خوب. تو  حرفشان را نمی‌فهمی. مدل فکر کردنشان با تو فرق دارد. مزاحم آدمها نشو. اگر درکشان نمی‌کنی دردسرشان نشو. راهت را بگیر و برو...

بعد دلم می‌خواهد که راستی راستی راهم را بگیرم و بروم توی جاده‌های پیچ در پیچ ذهنم گم بشوم. هوس می‌کنم ازشان دورتر بشوم . خیلی دورتر از حالا. خیلی دور از آنکه بتوانم به این چیزها فکر کنم. آنقدر که اگر بگردند دنبالم هم نباشم. نقطه ریزی شده باشم ته سفیدی دور جاده که دارد محو می‌شود و محو که شد تمام شده است دیگر مهم نیست که کجا راهش بدهند یا ندهند...

 

/ 5 نظر / 17 بازدید
حسرت عدم

سلام... چه قدر دلم یه دوست میخواد...

علی

سلام... با آرزوی بهترین ها[گل]

گلشید

خاله ی عززززیززززم *:

حسرت عدم

سلام مریم جان... بنویس خانم منتظریم.