شب عید...

گوشی را که برمی‌دارم حس می‌کنم صدایت با همیشه‌اش فرق دارد. داری سعی می‌کنی که عادی حرف بزنی. عادی بگویی که توی خیابان زمین خورده‌ای و لبت پاره شده و باید بخیه بخورد. سعی می‌کنی عادی حالی من کنی که نباید بترسم اگرچه می‌دانم اوضاعی که از آن حرف می‌زنی آنطورها که می‌گویی عادی هم نیست...

.

توی ماشین کنارت نشسته‌ام و به تلاشت برای عادی جلوه دادن همه چیز نگاه می‌کنم. صورتت را با باند پوشانده‌ای و من می‌دانم که ترسیده‌ای. می‌دانم که درد داری. می‌دانم که از شدت هیجان سردت شده. می‌دانم که خسته‌ای... به همه اینها فکر می‌کنم فقط اما نگاهت می‌کنم و به شوخی‌های تو و دوستت لبخند می‌زنم. تلاشم برای نگران نبودن بی‌فایده است. توان و حوصله‌ای برای تظاهر ندارم. نگرانت هستم. نگران چیزهایی که زیر باند مخفی هستند و من هنوز نمی‌دانم چقدر ممکن است که بد باشند...

.

روی تخت نشسته‌ای و با دوستت حرف می‌زنی. دکتر گفت که فک و بینی‌ات سالم است اما صورتت بخیه لازم دارد. چانه‌ات ورم کرده و کبود است. اما جلوی دوربین موبایل ژست می‌گیری که بگویی همه چیز کاملا عادی است. ترسیده‌ای.... می‌دانم. ته چشمهایت ترس و هیجان آنی نشسته است. می‌دانم ترست را نگه داشته‌ای برای شب وقتی که می‌خواهی بخوابی. برای وقتی که تنها می‌شوی. برای وقتی که اتاق تاریک است و تو  دیگر نگران ترسیدن کسی نیستی...

من اما نترسیده‌ام. فقط مثل مادری شده‌ام که خودش را در قبال زمین خوردن بچه‌اش  مقصر بداند. دلم می‌خواهد بغلت کنم و بگویم نگران من نباش. نترسیده‌ام. آنقدرها که فکر می‌کنی نترسیده‌ام.... فقط نگرانت شده‌ام. کمی بیشتر از همیشه. فقط کمی بیشتر از همه آن وقتهایی که می‌آیم توی اتاق و چشمها و بینی سرخت می‌گویند که گریه می‌کرده‌ای...

.

تو توی اتاق بخیه هستی و من توی سالن انتظار نشسته‌ام. دوستت مدام با من حرف می‌زند که سرگرمم کند. ذهنم اما پریشان است و  حتما موج پریشانی‌اش  در چشمهایم نشسته است... به جای بخیه‌ها روی صورتت فکر می‌کنم. به صورتت که حالا ورم کرده است. به دردی که روزهای بعد خواهی داشت... نمی‌دانم چرا اما بی‌اختیار به رفتنت فکر می‌کنم. به اینکه اگر یک جای دیگر این دنیا تنها بودی توی چنین وضعی، حالت بهتر بود یا بدتر... به اینکه  حضور من با آنهمه پریشانی توی چشمهایم هیچ فایده‌ای هم برای حال امروزت داشت؟

به تو فکر می‌کنم که چقدر دوستت دارم. آنقدر زیاد که بی‌شک حاضرم بجایت تمام درد و ترس و رنج و دلهره‌‌ی حالایت را یک جا تحمل کنم. به این فکر می‌کنم که تا خوب شدنت دیوانه خواهم شد...  و دوباره جای بخیه‌ها روی صورتت  ذهنم را بهم می‌ریزد...

.

کار بخیه زدن تمام شده است. خدا را شکر می‌کنم که به خیر گذشته است. که همه چیز آنقدر خوب است که تو می‌توانی حرف بزنی. بخندی و از همه مهمتر حالا با من به خانه برگردی... ترس و پریشانی‌ام دارد آرام آرام جایی در عمق وجودم رسوب می‌کند. می‌دانم که حالا نگاهم آرام تر است... تو هم آرامتری... اتفاق به خیر گذشته است و شب عید ما شروع شده است...

/ 8 نظر / 7 بازدید
azar87

جای بخیه ها میماند. این را زخمهایی که از روی تنهایی دارم و بخیه کردم میگوید.سلام

بهنامترین

جای بخیه ها میماند. این را زخمهایی که از روی تنهایی دارم و بخیه کردم میگوید.سلام

گلشید

کی خورده زمین؟ فرزانه که نیست؟‌ دق کردم ها... خاله مریم از این به بعد با ذکر اسم و اینا بنویس مردم سکته می کنن ها ! زونگ خوبه ؟؟؟

فرزام

فعل دوم شخص نوشته هات آدم رو می ذاره جای مخاطبت. همینش خوبه[لبخند]

azar87

نمیخوای توی جشن یلدای پرشینبلاگ شرکت کنی؟بیا اینجا رو بخون و ثبت نام کن. زود.منم اونجام.سلام

بی تا

دلچسب که تویی بانو دختر عادی تمام نوشته های دنیا من بی ابا از هر غرور بیهوده ای می خواهم بگویم که چقدر موجزی در همین ساده گی هایت [گل]

احسان

در این شرایط حضور کسی که همیشه می خواهیم بودن یا نبودنش را بی تفاوت جلوه دهیم از هر دارویی و مسکنی موثرتر است.