جسارت برای...

نفسم را جمع می‌کنم و یکجا می‌دمم روی شعله‌ی شمعها. سعی می‌کنم که همه را یکجا خاموش کنم. انگار اگر با یک فوت نتوانم خاموششان کنم تمام آرزوهای تولدم بر فنا می‌روند....

تمام آرزوهایم اما برای دیگران است. برای خوشبختی علی و مهدیه. خوشحالی و موفقیت فرزانه و فرشته و سلامتی مامان و برای خودم هیچ...

بازهم مثل همیشه مغزم موقع آرزو کردن قفل می‌کند و فرصت هیچ آرزویی را برای خودم نمی‌گذارد. راستش من اصلا هیچ وقت بلد نبوده‌ام که آرزو کنم. قبل تر ها به این ناتوانی‌ام ساده نگاه می‌کردم. زیاد برایم مهم نبود که آرزوهایم مثل ماهیهای قرمز همیشه توی حوضچه‌ی خیالم شناور باشند اما من هیچ وقت نتوانم توی مشتم بگیرمشان و لمسشان کنم... مهم نبود که همیشه از لای انگشتان ذهنم فرار کرده‌اند و رفته‌اند و مشتم را خالی گذاشته‌اند...

اما مدتی است که برایم مهم شده است. درست نمی‌دانم از کی، اما این را همانروزی فهمیدم که با علی و فرزانه ایستاده بودیم پشت ویترین یکی از لپ‌تاپ فروشی‌های ولیعصر و علی پرسید برای تولدم چی دوست دارم کادو بگیرم؟ و دیدم که هیچ چیزی به ذهنم نمی‌رسد. دیدم که نمی‌دانم و یادم آمد که هیچ وقت هم، توی هیچ تولدی نمی‌دانسته‌ام که چه می‌خواهم. و حسودیم شد به همه‌ی آن آدمهایی که از سر ذوق آرزوی داشتن چیزی را می‌کنند و با تمام وجود می‌خواهند که داشته باشندش...

به همه‌ی آن آدمهایی که جسارت خواستن را دارند. حسودیم شد به رضا که می‌تواند سفارش کادوهای تولدش را در بلاگش برای دوستانش بنویسد...

دیشب وقتی که به تاریکی اتاق خیره مانده بودم تا خوابم ببرد داشتم به تو فکر می‌کردم و دیدیم که حتی نمی‌دانم ترا می‌خواهم داشته باشم یا نه؟ این را می‌دانم که بودنت و حس خوبش را می‌خواهم. می‌دانم که گرمی دستانت را دوست دارم. می‌دانم که نبودنت پر خواهد بود از روزهای سرد و تلخ و بی امید و خروار خروار تنهایی.... اما نمی‌دانم می‌خواهم داشته باشمت یا نه؟ اصلا شاید جسارت این خواستن را ندارم. جسارت آرزو کردن برای همیشه بودنت. جسارت گفتنش را حتی توی خلوت تاریک این اتاق وقتی که همه خوابند....

شمعها را فوت کردم و خیره ماندم به دود سفیدشان و ته دلم گفتم کاش خدا تنها جسارت آرزو کردن را به من هدیه کند....

 

 

 

پانوشت ١: تولدم روز دهم مهر بود. این پست دیرتر از زمانش نوشته شد متاسفانه.

پانوشت٢: از همین جا از همه‌‌ی دوستان عزیزم که با تبریکات صمیمی و مهربانشان خوشحالم کردند تشکر می‌کنم. تشکر از لطف همه به خصوص فرزانه و دوستان دیگرمان علی، محمود، آدرین، رضا، تارا، آمنه، علیرضا و هادی و ....

/ 5 نظر / 3 بازدید
فرشادمهر

برخیز به خون دل وضویی بکنیم در آب ترانه شستشویی بکنیم عمر اندک و فرصت خموشی بسیار تلخ است سکوت، گفتگویی بکنیم

فرزام

تولدت مبارک مریم جان [لبخند]

مريم

تولدت مبارك مريم جان. مثل هميشه عالي بود.[قلب]

علی

ماه! ماه زخم وخاطره! از مه که نیلگون بگذرم, کوکبی به درگاه نقره می تند میان آب, که تا سپیده هفت شب از هفت ترانه را سرود خواهم کرد. "تولدت مبارک"