برای یک قایق شکسته، همه چیز یعنی فقط روی آب ماندن.

پیاده روی های عصرهایم را دوست دارم. وقتی که روز کاری تمام می شود و راه می افتم توی شلوغی خیابان ولیعصر و انقلاب. موزیک توی گوشم می گذارم و همانطور توی عمق شلوغی خیابان، به آشفتگی های این روزهایم فکر می کنم.

گاهی هم اگر حالی باشد، سر راه سری میزنم به کافه ریونیز و قهوه ای می خورم. سیگاری می کشم و با خودم خلوت می کنم. می نشینم پشت میز همیشگی ام و توی نور کم کافه، در تنهایی آرام خودم فرو می روم و فکر می کنم به حرفهایی که توی این دنیای دنگال لعنتی، به هیچ کسی نمی توان گفت. اینروزها ذهنم شلوغ است مدام. فکرها از ذهنم سر می روند و مثل اشک می ریزند روی گونه هایم.

عصرها توی خیابان عینک دودی می زنم و اشکهای ناگهانم را پشت تاریک شیشه های عینکم، پنهان می کنم. همیشه حرف نگفته و فرو مانده ای در قلب آدم هست که نه می شود گفت و نه می شود نوشت. تنها باید تحملش کرد. و من اینروزها پرم از این حرفها. اینست که با تلخی قهوه و طعم سیگار در عمق جانم پنهانشان می کنم.

زخم قدیمی درونم سرباز کرده و انگار خون تازه و گرمش توی جانم می ریزد. چند روز پیش توی کافه نشسته بودم به حافظ خوانی. آقای کافه چی قهوه ام را روی میز گذاشت و گفت خیلی غمگینی. گفتم نه خوبم. گفت اندوه توی چشمهایت حرفهای دیگری می زند. لبخند زدم و گفتم نه واقعا خوبم. فقط کمی خسته تر ار همیشه ام. سرش را تکان داد و رفت. و همین مکالمه ساده با یک آدم کاملا غریبه اشکهایم را رها کرد روی گونه هایم. پول قهوه را روی میز گذاشتم و از کافه بیرون زدم.

توی تاریکی خیابان انقلاب پشت میله های سبز دانشگاه قدم زدم و گذاشتم اشکهایم بریزند. توی خیابان میان آدمهای غریبه قدم زدم و اشک ریختم. توی راه فکر کردم که چقدر طول کشیده بود تا این زخم لعنتی در من سر ببند؟

و حالا باز گشوده شده است. و حالا باز نمی دانم چطور باید خونش را بند بیاورم تا زندگی عادیم را بکنم. حال روحم خوب نیست. روحم درد می کند و مدام در قفس تنم ناله می کند. بعد از سالها دوباره به فنا رفته ام. به همین سادگی.

توی پیاده روی عصرها با این حال بدم گاهی یاد این حرف او می افتم که می گفت" تو زندگی تو چی تغییر کرده. منم که همه چیزم را از دست داده ام. نه تو...."

افسوس که هیچ کس نمی فهمد برای یک قایق شکسته، همه چیز یعنی فقط روی آب ماندن. همه چیز من هیچ وقت خانه و ماشینم نبوده است. همه چیز من همیشه، قدرت زنده ماندن و زندگی کردن میان مشکلاتم بوده است. که حالا دیگر ندارمش.

همیشه فکر می کردم رنج هر آدمی مثل اثر انگشتش منحصر به خودش است و عزیزترین های روزگارش هم. رنج هرکسی، به اندازه دلش و توان پرواز روحش وسعت دارد. و روح من اما، دیگر توان ایستادن هم ندارد و سخت درد می کند. و آن جوانه اندوه که همیشه در من بوده است، از توان حالای روحم بزرگتر شده است. حالا همه توان من فقط برای روی آب ماندنست. کاش...


/ 0 نظر / 35 بازدید