این روزها، این روزهای من....

این روزهایم را سردرگم می‌گذرانم. با همه کارهایی که انجامشان خیلی مهم نبوده و شاید هیچ وقت هم برایم مهم نشود. اما ته مایه انگیزه‌ی انجام همه‌شان این بود که کسی از آدمهای اطرافم، کمی احساس بهتری داشته باشد. منظورم اینست که آن کارها را به خودی خود هیچ وقت انجام نمی‌دهم مثلن.

 سعی کرده‌ام صبور باشم و پر تحمل و به هر چه که ته مانده‌ی تحملم را بخورد فکر نکنم. سعی کردم که به چیزهای ساده دلم را خوش کنم تا یادم برود همه‌ی آن چیزهایی را فکر کردن به آنها ناراحتم می‌کند. 

سعی کردم بی توقع باشم و آرام و دیرتر از همیشه برنجم و تا جایی که می‌شود آدمها را خوشحال کنم. اما بازهم حالم خوب نیست. بازهم شبهایم پراست از کابوس. کابوسهایی پر از ترس و سردرگمی. اینها که می‌گویم رنگ اصلی خوابهای این روزهایم است. خوابهایی شلوغ، پر از آدمهای مرده و زنده‌ی روزگارم و من که در میان همه آنها یا دلگیرم و یا افسرده... 

خوابهایی طولانی به امتداد تمام ساعتهای ماندن در تخت. و بعدشان، صبح که آدم بیدار می‌شود  تنش انگار له شده است زیر انقباض آن خوابهای سخت. خوابهایی که در فضاهای تاریک و نیمه تاریک رخ می‌دهند و من که میانشان سردرگم دست بکار هیچم. و بابا که توی همه‌ی آن خوابها هست و هی رویش را از نگاهم می‌گرداند و هی دوستم ندارد. مثل آنوقتها که اگر دلگیر بود از آدم، تنها ساکت می‌ماند و حرف نمی‌زد. تنها حرف نمی‌زد و اینطوری نشان می‌داد که دلخور است و این بد بود و حتی حالا هم هنوز در میان خوابهای من، همانقدر بد است. 

امروز داشتم توی بازارچه پارک لاله، گوشواره‌های رنگی و زیبا می‌خردیدم، برای فرزانه و خودم. و ناگهان حس عجیبی با یک ته مایه تلخ در جانم ریخت و نمی‌دانم چرا به یادم آمد که هیچ وقت کسی بصورت جدی در زندگیم نبوده است، که نازم را بکشد. غیر از بابا که کودکی‌هایم را با مهربانیش نرمتر می‌کرد و فرزانه که با وجود غصه‌های خودش همیشه سعیش را می‌کند.  خوب، این خوب است اما انگار برای ذهن پریشان من گاهی خیلی کم است. اما من توی آن لحظه، توی آن لحظه‌ای که گوشواره‌های رنگی را نگاه می‌کردم، داشتم غصه می‌خوردم و غمگین بودم  و افسرده و حتی کمی هم ترسیده...

فکر کردم چرا آدمهای دیگر همیشه، برای آرام کردن من وقت ندارند معمولن. و غصه‌هایم همیشه آنقدر روی دستم می‌ماند تا اینکه خودم دیگر آرام بگیرم. مثل کودکی که توی تنهایی‌اش زمین بخورد و برای خودش آنقدر گریه کند تا آرام شود. خوب، گفتنش آسان است اما حتی حالا هم که بزرگ شده‌ام، هنوز نیازش به همان پررنگی تمام عمرم آنجاست ته ذهنم و روحم و جانم. درست سر جایی که همیشه بوده است. نیاز لعنتی اینکه، بعد غصه‌های طولانی و سخت کسی باشد که بفهمد که غصه خورده‌ام هرچند دلیلش برای دیگران بی اهمیت باشد، احمقانه باشد، پوچ باشد.

کسی که  بفهمد نوازش می‌‌تواند حالم را بهتر کند. کسی که با بودنش و با فهمیدنش آدم را نوازش کند... اما هنوز هم کسی نیست. و شاید هیچ وقت هم نشود که باشد. هیچ وقت.

چه فرق می‌کند اصلن. زندگی همین است دیگر با دغدغه‌هایی که تمامی ندارند و با ترسهایی که هرکدامشان را تمام کنی، یکی بزرگترش در راه است که بیاید و به تو برسد.

یادت هست؟ یکبار آنجا ایستاده بودیم کنار کیف‌های جاجیمی رنگی توی بازارچه پارک لاله! من به تو گفتم می‌ترسم آخرش حسرت آدمهای مهربان به دلم بماند و حالا امروز دیدم هنوز هم می‌ترسم از ماندن این حسرت... و دیدم عمق این ترس از آنچه خودم فکر می‌کنم خیلی بیشتر است. من امروز وقتی داشتم میان آن مهره‌های رنگی و گوشواره‌های زیبا می‌گشتم داشتم به عمق این ترس در خودم فکر می‌کردم و غمگین بودم.

/ 2 نظر / 12 بازدید
محمد علی

با سلام و عرض ادب.....[لبخند][گل] گفتند عینک سیاهت را بردار دنیا پر از زیبایی هاست !!! عینک را برداشتم ... وحشت کردم از هیاهوی آدم های رنگی که چهره ی کریه شان را آراسته بودند تا دروغ بگویند و لذت ببرند.......... عینکم را بدهید می خواهم به دنیای یکرنگم پناه ببرم !!!!!!!!! http://daryayedastan.persianblog.ir/داستان های کوتاه(عشق) http://asemondelamgerefte.persianblog.ir/دلم گرفته آسمان

علی

مثل کودکی که توی تنهایی‌اش زمین بخورد و برای خودش آنقدر گریه کند تا آرام شود...