وقتی کسی باشد که گریه‌ی آدم را ...

صدایت را که پشت تلفن می‌شنوم، نمی‌دانم چرا آرام، آرام بغضم نرم می‌شود. اشکهایم نرم می‌ریزند روی گونه‌هایم... روز بدی را گذرانده‌ام. از بگو مگویی که بعد از ظهر داشته‌ام دلم هنوز پر است. و تصویر دکتر سریانی وقتی که داشت می‌گفت امکان ندارد که به من نمره‌ی قبولی بدهد، از جلوی چشمهایم کنار نمی‌رود. اصلا همه‌ی ناراحتی‌ اینروزهای اخیرم کپه شده است توی سینه‌ام...  از عصر سرم دارد گیج می‌رود. تازگیها وقتی حجم ناراحتی‌ام بالا می‌رود حال تحو و سرگیجه می‌گیرم. سرگیجه‌ی ممتدی که بی‌هوا می‌آید و انگار با هیچ چیز هم تمام نخواهد شد. مثل کسی می‌شوم که سم خونش بالا زده باشد. یا مثل آنوقتهایم که توی کشیدن قلیان برازجانی تازه‌‌کار بودم.

حالا صدای تو آنور خط تلفن است و دارد به صدای گریه‌آلود من دلداری می‌دهد. گریه کردنم اما دست خودم نیست. با لحن مهربانی می‌گویی " ببین حالا که من زنگ زدم داری برام گریه می‌کنی.... خوبه اینجوری حالمو بگیری؟"

حرفت گریه‌ام را کمی پس می‌زند. آرامتر می‌شوم انگار. از گریه کردنم برایت جا می‌خورم. برای یک لحظه به گریه کردن خودم شک می‌کنم. انگار توی خواب گریه می کرده‌ام. صورتم اما خیس است و خیسی اشکهای سریده روی گوشی تلفن جلوی چشمم برق می‌زند...

صدایم آرام می‌گوید" خوب برای تو گریه‌هامو نگم، پس واسه کی بگم؟"

.

خداحافظی کرده‌ایم. چند دقیقه قبل. حالا حالم بهتر است. سرگیجه‌ رهایم کرده است و حالا دارد آهسته از من دور می‌شود...

 

 

 

/ 4 نظر / 16 بازدید
فرزام

[لبخند][لبخند][لبخند]

بی تا

عزیزم دوست داشتنی من به یادتم زیاد

بي نام

تهوع درسته

فرزام

چرا نمی نویسی؟