؟؟؟

چند روزی هست که دوباره پر شده‌ام از استرس. از آن استرسهایی که آدم خیال می‌کند جایی میانه سینه‌اش خالی شده است. یک جایی همان وسط سینه دور و بر قلب...

  دیشب توی خانه جدید دوستانم ایستاده بودم. درست پشت پنجره آشپزخانه و داشتم یک جای نا معلومی توی تاریکی خیابان را نگاه می‌کردم. داشتم فکر می‌کردم به خودم. به سالهایی که گذرانده‌ام.  به تنهایی غریبی که جایی در درونم با تار و پود تنم با روحم تندیده است. داشتم به خودم فکر می‌کردم به سالهای دوری که من از میانشان گذشته‌ام. مثل کسی که از میان یک مسیر ناشناخته تاریک بگذرد همه را نا داناسته و بی اطمینان گذشته‌ام...

من از میانه آن روزهای تنهایی در یک شهر دور جنوبی که مرا آدم دیگری کرد با چشمهای بسته‌ام گذشتم. از میانه سالهای پوچ عاشقانه‌هایم با تمام ثانیه‌های سبک وسنگینش  با چشمهای بسته عبور کردم.اصلا از تمام زندگی همینطور کورمال کورمال رد شده‌ام... و  حالا با دستهای خالیم ایستاده‌ام پشت پنجره خانه جدید این بچه‌ها و دارم شعر یک موسیقی بی ارزش را زمزمه می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم چرا اینجا هستم؟ و حالا که اینجا ایستاده‌ام دارم به اندازه تمام تنهایی روزهای عمرم، احساس تنهایی می‌کنم و  مدام از خودم می‌پرسم چرا اینجا هستی؟

نمی‌دانم. کاش اما می‌دانستم بعدها هر وقت شبی را یادم بیاید که اینجا ایستاده بودم آن دخترک ایستاده پشت شیشه را چگونه خواهم دید؟ ؟

به علی گفتم که در حد معتاد شدن دپرس شده‌ام و توی دلم خنده‌ام گرفت از مرزی که ترسیم کرده‌ام. به خیالم آمد چرا این تفسیر را کرده‌ام؟ شاید به‌خاطر اینست که دلم می‌خواهد به چیزی بیاویزم. بیاویزم که دیگر اینقدر نترسم از سقوط. نترسم از رها شدن و این خالی میان سینه‌ام پر بشود و  این تنهایی کش دار لزج که تمام ثانیه‌هایم را با حجم چگالش پر کرده است تمام بشود.

امروز بعد از نماز سرم را گذاشتم روی مهر و همانطور در حال سجده ماندم. ماندم تا بگویم .... و هیچ نگفتم. چیزی نبود که بشود گفت. فقط در همان حال ماندم. ماندم تا بشنود و به گمانم شنید... صدای نفسهایش سخت نزدیک بود و می‌دانم که گوشش با من بود. .. . حالا اما  من کمی راحت تر نفس می‌کشم...

 

/ 9 نظر / 4 بازدید
بورقاني

سلام صبح شما بخیر ! چرا استرس ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این دم سحر شب قدر با این همه فضیلت !!!!!! دل آرام گیرد به یاد خدای الا بذکرالله تطمئن القلوب نمازصبح را بخون تموم استرسها میرن ! میگی نه ؟ امتحان کن ! نشد گناهش به گردن من ! ببخشید خواهر گلم قصد موعظه نداشتم ! به من سر بزنید خوشحال میشم التماس دعا [گل][گل][گل][گل][گل] [خداحافظ]

هامون

نمي‌دانم چه مي‌خواهم بگويم...[گل]

فاطمه

دوست عزیز سلام وبلاگ خوبی داری .خوشحال میشوم سری هم به وب من بزنی (خصوصا اگر قصد کسب درامد مطمئن از اینترنت داری[چشمک])

كويريات

خوب شد آخرش خوب تموم شد والا می خواستم کلی مثل مادربزرگ ها نصیحت کنم! ولی کلاَ من دقت کردم دیدم آدم هرچی به زندگی سخت بگیره زندگی بیشتر به اش سخت می گیره. همه ما جاهایی تو زندگی مون هست که بی دلیل به خاطر عرف به خاطر هنجار به خاطر نرم (به ضم ن) خیلی کارها کردیم که واقعاَ بعدها دلیل کافی واسه دلمون نداریم که چرا کردم و اینها میگذره و خاطره می مونه من خودم خیلی زندگی رو عقب می زنم و فکر می کنم به چی شد که اینجوری شد ها! ولی کار خوب اینه که آدم با اینی که هست با چیزهایی که الان داره بقیه راه رو اونجوری که دلش می خواد ادامه بده! و همیشه توکل کلی حس خوبی به آدم میده واسه ادامه راه!

هدی

فک کنم مریم همه آدما اینجورین یعنی حداقل من ندیدم کسی که اینجوری نباشه از این احساس ها نداشته باشه...فک کنم چون ما ها برای ی چیزای دیگه آفریده شدیم ولی اصرار داریم که خلافش رو ثابت کنیم. راست برای اولین روز مدرسه کامنت گذاشتم نیست چرا کامنتم؟

بهنامترین

از چهرهتان معلوم که از جایی میان جنگ هستید.من هم این مهر را نفهمیدم که وقت سجده میبرد هرچیز که در آن ژیشانی و ذهن است به جایی که کسی گاه آمین میگوید.سلام

آرش

به دوستت سلام می رسوندی

هادی

بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستارگان تسکینم چرا صدایم کردی؟ چرا ؟