زندگی همین است آیا؟؟؟؟

گفت" تو از من چی می خوای؟ ؟؟؟؟ چرا نمی زاری آرامش داشته باشم؟؟؟؟ ازت متنفرم " حرفش ناگهان چیزی توی دلم را لرزاند. مثل آن جوجه گنجشک کوچکی که یکبار از لانه اش بیرون افتاده بود روی سطح سخت و نامهربان حیاط خانه ی ما . برداشتمش از روی نامهربانی کاشی های حیاط، و توی دستم نگهش داشتم و آرام نوازشش کردم.. دلش آرام می زد و سینه کوچکش را بالا و پایین می برد.

کمی بعد ناگهان توی دستهایم لرزید و دلش از تپش ایستاد. انگار ظرفی بود که درونش ناگهان خالی شده باشد. انگار لرزش موج مرگ آن جان تپنده درونش را با خودش برده بود.

حرفهای امروز او هم، چیزی را ناگهان درونم لرزاند و خاموش کرد.

گوشی تلفن را گذاشتم و به درناهای کاغذی روی میزم نگاه کردم که قبل تر دانه دانه خودش برایم ساخته بود. چیده بودمشان روی میزم و برای من مثل آدمک چوبی ام زنده بودند و در روزگار من جان داشتند.و نگاهشان که می کردم، برایم لبخند می زدند.

اما حالا ناگهان فقط چند درنای کاغذیی بودند که دیگر مفهوم خاصی نداشتند. تنها چند درنای کاغذی بودند....

آرام جمعشان کردم و گذاشتمشان ته آخرین کشوی میزم. جمعشان کردم و به یکباره پریدن جانشان, از ذهنم فکر کردم.

به آن روزی فکر کردم که با هستی, جوجه گنجشک مرده را، توی باغچه دفن کردیم و هستی گریه کرد. من اما گریه نکردم. آنروز هم مثل حالا درونم خالی بود.

آنقدر خوب نبودم که از شرکت جدید بیرون آمدم و توی خیابان ولیعصر راه افتادم و به خودم فکر کردم و به او و به حرفهایش.

من خالی، عمیق و بی حس شده ام. آنقدر خالی و تاریک که انگار حرفهای ذهنم توی این عمق تاریک لعنتی تکرار می شوند و باز به خودم برمی گردند.

انگار در درونم شعله شمعی کم جان، روشن بوده و حالا ناگهان با موج این لرزش نامهربان، خاموش شده است و باز تاریکی عمق ذهنم را فراگرفته است. و جلو رفتن در تونلی تاریک و بدون نور سخت مبهم است و ترسناک .

راستی چرا زندگی اینطور است؟؟؟ رنج هایش، درختان تناوری هستند که روز به روز ریشه هایشان محکمتر می شود و عشق و احساس اما، قلب لرزان پرنده ایست مردنی. که داستانش زود تمام می شود. همین است بگمانم. زندگی همین است...




/ 0 نظر / 48 بازدید