مثل شیشه‌ای که خردش کنند....

به من گفتی که" بودنم با نبودنم هیچ فرقی ندارد." گفتی که بودنم حکم داروی بی‌خاصیتی را دارد که مصرفش تنها دردی جدید بسازد و بس...

و من اما دلم گرفت، برای خودم و برای تعبیرت از بودنم. روی تخت دراز کشیدم و خیره ماندم به جای نا‌معلومی از سقف و صدایت مدام توی ذهنم تکرار شد و در همه‌جای وجودم نشست. مثل شیشه‌ای که خرد بشود و پولک های برنده‌اش همه‌جا را نا امن کند.

به خودم فکر کردم و به بودن بی‌فایده‌ام. به خودم و آنروزی که موهایم را از پیشانی‌ام کنار زدی و گفتی"آخ که اگر تو نبودی من چکار باید می‌کردم مریم؟؟؟ "

به خیالم از آنروز دو هفته هم نگذشته باشد. همانشبی را می‌گویم که پیش ما بودی. همانشبی که چند ساعتی را با بچه‌ها گذراندیم و سعی کردیم، پشت سادگی خنده‌هایمان پنهان بشویم و فراموش کنیم که مدتهاست هیچ قاصدک خوش خبری از آسمان روزگارمان نگذشته است.‌ آنشب با خودم گفتم چه خوب که توی این هجوم اندوه، ته این بن‌بست خستگی‌ها لااقل هنوز همین با‌هم بودنمان برایمان مانده است.

حالا تو اما می‌گویی که" بودنم دردی را دوا نکرده است و توی این روزهای نبودنم جای خالیم را حتی حس هم نکرده‌ای..."

حرفت توی ذهنم با سرعت عجیبی زاد و ولد می‌کند. زیاد می‌شود و تمام وجودم را پر می‌کند و می‌دانم از جایی حوالی دلم آماس خواهد کرد.... دراز می‌کشم روی تخت و صبر می‌کنم تلخی شنیدن حرفت جایش را کنار آن غصه‌های دیگر پیدا کند. دراز می‌کشم و خیره می‌مانم به جای نا معلومی در سقف و اتاق آرام آرام پر می‌شود از تاریکی شب...

/ 6 نظر / 26 بازدید
ققنوس

ورودت را به فرقه دلشکستگان تبریک و تسلیت عالی بود لینک؟

شیوا

مدتهاست که بزرگترین اعتیاد روزگارم سر زدن به این بلاگ و خواندن چندین باره ی نوشته های توست... دختری که نوشته هایش مثل اعجاز است برای من...در مقابل اینهمه درک تو از هستی اطرافت من به احترامت می ایستم و سر تعظیم فرود می آورم... برای این نوشته ات چیزی نمی توانم بگویم جز بخشی از یکی از نوشته های خودت در ( ماهی تنگ بلور) که چقدر این بخش را دوست دارم و چقدر در این روزهایت به کارت می آید: اینهم شاید یکی از آن اتفاقاتی است که آدم باید قبولش کند. باید یادش بگیرد. باید از آن عبور کند و پشت سرش را هم نگاه نکند...

علی

...

فرزام

"و من اما دلم گرفت، برای خودم و برای تعبیرت از بودنم" دلم سنگین شد.

گیس طلا

ببن عزیزم برای کسی که همچین حرفی به ادم می زنه نباید گریه کرد باید همون موقع دو تالگد می زد به یه جاهایش و پرتش می کردی بیرون نه به این دلیل که دوستت ندارد که این موضوعی است اختیاری به دلیل بی شعوری اش در شیوه بیان ان که نه انسانی بود و نه اخلاقی