...

به دیوار تکیه می‌دهم، سردی دیوار پشتم را می‌لرزاند. خیره می‌شوم به دستهای زنی که روبرویم ایستاده است و دارد یک پاکت چیپس را برای دخترکش باز می‌کند. دخترک آنقدر سرخوش است که اشک را توی چشمهای مادرش نمی‌بیند. من اما می‌بینم. و لرزش دستهایش را و نگاه بی‌قرارش را که مدام از این سو به آن سو می‌دود...

نگاهش می‌کنم و دلم برای آنهمه اندوهش می‌گیرد بی‌آنکه بشناسمش. بی‌آنکه بدانم رنج تلخش از چیست. اما نگاهش یک طوریست که دل آدم را تکان می‌دهد. اشکش را هراز گاهی با گوشه شالش پاک می‌کند و با صبر و حوصله موهای بور دخترکش را نوازش می‌کند. به دستهایش نگاه می‌کنم و حس می‌کنم دخترکش را طوری نوازش می‌کند انگار  که آخرین نوازش است.... کودک اما بی‌خیال با دهان پرش حرف می‌زند و سرگرم است.

 نگاهشان می‌کنم. سرش را بلند می‌کند و نگاهش توی چشمهایم می‌نشیند.. آرام می‌پرسم مشکلی پیش اومده؟

از جایش بلند می‌شود و می‌آید کنارم می‌‌نشیند. اشکش را پاک می‌کند و دخترش را روی پاهایش می‌نشاند و نوازشش می‌کند...

آرام می‌گوید" از پیش دکتر می‌یام خانم. بهم گفت بچه‌ام سرطان خون داره." و اشک می‌دود میان چشمهای مشکی‌درشتش ک از زیادی گریه قرمزند. زبانم بند می‌آید... ذهنم جا می‌خورد ...

به دخترک نگاه می‌کنم و مو‌های بور بافته‌اش. به دستهای مادرش که طوری دور تن کودک حلقه شده‌اند که گویی قرار است در برابر هر خطری محافظتش کنند. دستم را آرام روی دستهای زن می‌گذارم و انگشتانش را توی دستهایم می‌گیرم و فشار می‌دهم. تنها کاریست که به فکرم می‌رسد که می‌شود کرد... دستم را در دستانش می‌گیرد و سرش را روی شانه‌ام می‌گذارد و اشکهایش رها می‌شوند روی صورتش...

حرفی ندارم که بزنم. به خودم فکر می‌کنم و اندازه محدود تحملم برای رنجهایم. به اینکه چقدر طول می‌کشد تا اینطور رنجها توی سینه جاگیر شوند؟

هق هق گریه زن با صدای کودکانه دخترک که دارد برای خودش قصه می‌گوید توی گوشم می‌آمیزد. به خیالم می‌آید که من اینقدر کوچکم یا بعضی رنجها اینقدر بزرگ؟ و  سردرگم به اندازه اندوهی فکر می‌کنم که دارد قلب زن را در خودش مچاله می‌کند ...

/ 6 نظر / 8 بازدید
بهنامترین

از اینکه کسی توانست با چیزی که انگار چیز بزرگیست من را،این همه نبود را،تکانی بدهد. بهت را میهمانش کند، بغض را به گلوبش روانه و اینکه با بستن پنجره ات هنوز صدای راوی گونه از قصه ی مادر و اشکهای حق حق شده و داستانک کودکی که نمیدانم از چه داستان میگوید،خوشحالم. آری خوشحال از این اتفاق و تلخ از آن اتفاق. خوشحالم چون تا امروز فکر میکردم که سالهاست مرده ام و ناراحت چون آن مادر سالها خواهد مرد و شاید قرنها.سلام

بنفشه

مرسی عزیزم خوبم...فقط سرم خیلی شلوغه...تو خوبی؟

مهسا

نوشته ات فوق العاده است خودت هم همینطور من در شرایط مشابه حتی نمیتوانم شانه ای برای گریه کردن باشم شاید در آن لحظات بهترین مرحم بوده ای برایش

كويريات

خیلی وحشتناک ه گاهی جای بعضی آدم ها بودن. این جور مواقع که می خوای با همه بدی ها و دار و ندار زندگی جای خودتو محکم بچسبی ولی باز دلت آروم نمی گیره. خدایا خودت دل هیچکس و پر غم نکن اونم از این غم های سنگین این غم های وحشتناک

سجاد

سلام.اصصصلا دوس نداشتم وقتی برای اولین بار به یه وبلاگ سر میزنم با همچین پستی مواجه بشم[ناراحت] بهرحال وبلاگ خوبی داری.مرسی[گل]