دیوانگی

یعضی وقتها آنقدر می‌ترسم که حساب ندارد. از خودم، از هرچه که دارد رخ می‌دهد. از همه چیز. از آنچه که در درون و بیرون من است. از درسهایم، از پروژه‌هایم، از آدمهای اطرافم و بیشتر از همه از خودم. از خودی که دیگر آدم سابق نیست. خیلی چیزها برایش سخت است. خیلی چیزهای ساده در گذشته‌هایش غول‌های ترسناک اکنونش شده‌اند.

از آدمها عصبانی می شود و بخشیدن برایش سخت می‌شود. از سوء استفاده آدمها و بی ملاحظه بودنشان غمگین می‌شود و فراموش کردن برایش سخت می شود. از حرفهای بیهوده آدمها دلخور می‌شود و ساکت ماندن برایش خفه کننده می‌شود. بعد ناگهان از خودش می‌ترسد. از آدمی که شده است و از اینکه روزی برسد بخشیدن و فراموش کردن و کوتاه آمدن و آرام ماندن از یادش برود. بی اختیار به رتیل سیاهی فکر می‌کند که شاید دارد از درونش به بیرون می‌خزد. می‌ترسد یکی از این روزها وقتی جلوی آینه اتاقش ایستاد خودش را نبیند و تمام آینه را رتیل سیاه لعنتی پر کرده باشد.

خودش را دوست ندارد و این دختری که آمده و جایش را گرفته است را. فضای این اتاقها گاهی برای فرارش از این‌همه ترس خیلی کوچک است. شبها روی تختش دراز می‌کشد و فکر می‌کند به همه‌ی این اتفاقات تکراری که روزش را می‌سازند و به آدمی که دارد می‌شود و آدمی که قبل‌تر ها بوده است. می‌خوابد و بابا را خواب می‌بیند که او هم دوستش ندارد. بابا را می‌بیند که دلخور است و مثل آدمهای قهر توی خواب جوابش را می‌دهد و یا هیچ حرف نمی زند و خسته بیدار می‌شود و تمام نمی‌شود اما این حرفها توی ذهنش.

دیروز کنارش دراز کشیده بودم و او خواب بود. مثل بچه‌ها معصوم و آرام نفس می‌کشید.

چشمهایم را بستم و دیدم خودم را دوست ندارم حتی یک ذره و فکر کردم ذرات این دوست نداشتن حتما مثل یک مرض مسری سخت با نفسم در هوا رها می‌شود و با نفس او که دارد اینطور آرام در خواب نفس می‌کشد ترکیب می‌شود و مبتلایش می‌کند به عارضه‌ی مهلک دوست نداشتن من و از این فکر ترسیدم.

امابازهم نتوانستم خودم را دوست بدارم و آن دخترکی را که آنجا کنار او دراز کشیده بودباموهایی رها روی بالش.

تنها فکرم رقت به آن شب زمستانی سرد که من در آن هفده ساله بودم و در تاریکی خیابان نزدیک بود که زیر یک اتوبوس آبی رنگ شرکت واحد له بشوم. و آن لحظه‌ی آخری که توانستم خودم را پرت کنم در باغچه‌ی کنار خیابان و له نشوم و اتوبوس که با بوق ترسناک بلندش گذشت و مرگ هم شاید....

با چشمهای بسته کنار نفسهای آرام او  فکر کردم که کاش آنشب فرصتی نمانده بود  برای پریدن از آغوش باز آن مرگ نزدیک . و یک قطره اشک از لای مژه‌های بهم فشرده‌ام رها شد و از میان نفس‌های آرام او روی گردنم گذشت و آرام افتاد جایی درون خالی میانمان....

/ 6 نظر / 17 بازدید
ماشا

سلام دوست من. بسیار زیبا بود و حس و حال من است در این روزهای برهوتی. به من سر بزن و نظر نازنینت را بنویس. با تبادل لینک چطوری؟ خبرک کن.

سایه

بسیار عالی نوشتی... [گل]

علی

عده ای بر این باورند صنوبری که سایه ندارد حتما از خواب موریانه ترسیده است ، مثل آفتاب از خواب شب مثل ترانه از ترس تیغ مثل من از تکلم تاریک . باید تحمل کرد ما همیشه ی خدا یک خواب خوش دلنشین کم داریم مثل دریا (( که همیشه خوابش آشفته است )) ما به هرچه که باید ، مجبوریم ! یا هر چه که بی چراغ .... چه عادت عریانی ! چه اشتباه بزرگ پر سایه ای ! گاهی اوقات پیش می آید ریگی از دستی سلام ندیده در آب می افتد ما هم عین انتظار چشمه گاهی تکان می خوریم ، دلهره از دریا به آدمی رسیده است . بگذار باران ریگ و سوال و بیداری بی دلیل ببارد ! اینجا عده ای در حال گذر از کوچه سوال می کنند : چرا بیداری بی دلیل بسیار کم است ؟ عده ای با کفش های تنگ از کوچه می گذرند ردی از ریگ در پشت پایشان پیداست ، بعد گدای کوری از پس آواز سنگ می آید خبر از چشمه می آورد که این همه ریگ از کجای آسمان باریده است ، گاهی اوقات باید تحمل کنیم ، حالا چه عادت عریان ، چه اشتباه پر سایه !

علی

عده ای بر این باورند صنوبری که سایه ندارد حتما از خواب موریانه ترسیده است ، مثل آفتاب از خواب شب مثل ترانه از ترس تیغ مثل من از تکلم تاریک . باید تحمل کرد ما همیشه ی خدا یک خواب خوش دلنشین کم داریم مثل دریا (( که همیشه خوابش آشفته است )) ما به هرچه که باید ، مجبوریم ! یا هر چه که بی چراغ .... چه عادت عریانی ! چه اشتباه بزرگ پر سایه ای ! گاهی اوقات پیش می آید ریگی از دستی سلام ندیده در آب می افتد ما هم عین انتظار چشمه گاهی تکان می خوریم ، دلهره از دریا به آدمی رسیده است . بگذار باران ریگ و سوال و بیداری بی دلیل ببارد ! اینجا عده ای در حال گذر از کوچه سوال می کنند : چرا بیداری بی دلیل بسیار کم است ؟ عده ای با کفش های تنگ از کوچه می گذرند ردی از ریگ در پشت پایشان پیداست ، بعد گدای کوری از پس آواز سنگ می آید خبر از چشمه می آورد که این همه ریگ از کجای آسمان باریده است ، گاهی اوقات باید تحمل کنیم ، حالا چه عادت عریان ، چه اشتباه پر سایه !

شهرام

سلام ادم بعضی وقتا نمیدونه خودتو داری میگی یا داری داستان میگی حالا جدی خودتو گفتی یا داستان بود بگو دوست دارم بدونم برام مهمه

مریم رضائی

سلام من داستان نمی‌نویسم معمولا....