خواب نمی برد مرا، یار نمی خرد مرا، مرگ نمی درد مرا، آه چه بی بها شدم ...

نشسته ام روبروی تلویزیون، اما تلویزیون نگاه نمی کنم. دارم برای هزارمین بار آخرین حرفهایمان در واتس اپ را می خوانم.

عجیب است اما من تمام امروز را برای تمام شدن رابطه ای که خیلی پیش تر از دست رفته بود، در درونم عزاداری کرده ام. از ظهر که برایش پیام خداحافظی فرستادم سخت غمگینم و اشکهایم باز ناگهان می ریزند و غافلگیرم می کنند. دلم نازک شده است و زود سر می رود. حال دلم خوب نیست. انگار با زخم عمیقی خراشیده شده باشد. زخمی عمیق که سوزش بی وقفه اش نفسم را بند می آورد.

ذهن و جان من شاید دیگر، فرسود تر از آنست که بتواند براحتی عشق را فراموش کند و باز هم زنده بماند. حالا قلب من درهم شکسته تر از آنست که باز هم بتواند تمام شدن کسی را در روزگارم تاب بیاورد.

امروز تمام توانم را جمع کردم تا با او خداحافظی کنم. خداحافظی از مردی که دوستش دارم و مدتهاست که او دیگر دوستم ندارد. یکهفته تمام است که توی خیابانها پرسه می زنم تا به خودم بقبولانم که وقتی دیگر دوستت ندارد، دلتنگی تو احمقانه ترین حس دنیاست. هزار بار به خودم گفته ام که او زندگی خودش را دارد. و تو و اظهار دلتنگی ات برایش تنها یادآور روزهای تلخ گذشته است. توی خیابانها قدم زدم و آنقدر خودم را محاکمه کردم تا پای اجرای این حکم سخت بایستم.

ساعتها راه رفتم و به آن دخترکی که در من او را می خواست و اشک می ریخت، خشک و سخت و منطقی گفتم: داستان زندگی تو با او فرق دارد و قصه نگاههای مشتاق که به عشق می رسند همیشه همینطور کوتاه است و تلخ و تمام شدنی. بپذیر و بگذار همه چیز تمام بشود. بگذار برود و این دور باطل تمام شود. زندگی همین است. سراسرش همین روزهای خاکستری و خالیست. همین شبهای ناآرام است و ساکت. همین فکر های آشفته و خسته که رهایت نمی کنند. حقیقت همین حرفهای تلخیست که بارها در واتس اپ برایت نوشته است و تو خوانده ای.

همین حرفها که با خواندنشان دلتنگی ات را مهار می کنی.همه حقیقت همین حرفهاست نه اینهمه اشتیاق تو برای بودنش. حقیقت آن لحظاتی نیست که تو چشمهایت را می بندی تا زنگ صدا یش را به یاد بیاوری . حقیقت لحظاتی نیست که تو بی تابانه، بودنش را در کنارت تصور می کنی. حقیقت همین حرفاست و همین جان خسته و ذهن پریشان توست. حقیقت همین قدم زدنهای تمام نشدنی ات در خیابانهاست. همین صبحهای دلتنگ و بلاتکلیف است که شروع می کنی و غمگین و شکسته به شب می رسانی. و افسوس که حقیقت همیشه و تند و عریان است و سخت برنده. حقیقت همین زخم عمیق درون سینه ی توست که درد سوزانش دیگر تکراری شده است.

آنقدر در خیابانها پرسه زدم تا پذیرفتم باید خداحافظی کرد. و امروز خداحافظی کردم. تا برود سمت روزگار خودش. سخت بود و تلخ. اما چه می شود کرد؟؟؟

تار و پود زندگی را همین رنج رفتن ها و نداشتن ها و نبودن ها ساخته است. همین رسیدن مدام به خط پایان، آغاز های دلچسب و نگاه های مهربان. پذیرفتم و حکم را اجرا کردم و حالا برای آنچه در خود کشته ام، فقط می توانم عزاداری کنم. شکسته و غمگین و خسته نشسته ام اینجا و باز حرفهایش را می خوانم و اشکهای ناگهانم را پاک می کنم...

/ 0 نظر / 36 بازدید