فکرهای آشفته ی من و شاید هم تو ...

سرت را که روی شانه‌ام می‌گذاری، مرا پر می‌کنی از بلاتکلیفی غریبی که نمی‌توانم ندیده‌اش بگیرم. دلم پر می‌شود از دلهره‌ای که شاید ترکیبی باشد از دلتنگی‌های خودم، نگرانی‌هایم برای تو و ترس برای هردومان... ترس آشنایی که رهایم نمی‌کند. در هیچ حالی... حتی وقتی سرت را روی شانه‌ام گذاشته‌ای. ترسم مثل خون توی رگهایم می‌گردد و دستهایم را سرد می‌کند. دستهایم یخ می‌زند و سرما دلم را می‌لرزاند... و مرا یاد برگ زرد و خشکی می‌اندازد که در سرمای پاییز بر روی شاخه‌‌ بلرزد...

زانوهایم را جمع می‌کنم توی سینه‌ام و سرم را خم می‌کنم رویشان. خودم را مچاله می‌کنم که گرم بشوم اما نمی‌شود. بلند می‌گویم «سردم شده...» صدایم فضای خالی بین زانوها و سینه‌ام را پر می‌کند و توی گوشهایم می‌نشیند. بازویت را دور شانه‌هایم حلقه می‌کنی و مرا به خودت نزدیکتر می‌کنی. بی‌فایده است. خودم می‌دانم که از ترس اینطور یخ زده‌ام... می‌دانم فضایی که تویش مچاله شده‌ام مال من نیست و همین نمی‌گذارد گرمای بودنت حالم را بهتر کند...

سرم را به شانه‌ات تکیه داده‌ام و فکر می‌کنم. توی فکرهایم مدام ذهنم و قلبم از همدیگر جا می‌مانند. از خودم هم جا می‌مانند.... از این فضا، ازتو و از دستهایت هم. حتی از گرمای شانه‌ات که شقیقه‌ام را گرم کرده است... خیره نگاه می‌کنم به جایی نامعلوم و گوش می‌دهم به صدای نفسهای ناآرام تو و حرفهای آشفته ذهنم که بلند در گوشم تکرار می‌شوند و من می‌دانم که چقدر راست هستند. به ذهنم حق می‌دهم که اینطور آشفته باشد... چون پریشانی فکر تو را در میان این تجربه‌های تازه‌ات می‌بیند و  می‌شناسد. و خوب می‌داند هیجان تو هرچه باشد تنها جرقه‌ایست که دیری نخواهد پایید. خاموش می‌شود... و خاطره خواهد شد مثل نور رقصان فشفشه‌های روی یک کیک تولد ...

جرقه‌های چشمگیر و خاموش شدنی اما دیگر برای ذهن سرد یخ زده‌ی من هیجانی نمی‌سازند. به گره انگشتانمان نگاه می‌کنم که ماندنی نیست و گرمای میانشان ذوق زده‌ام نمی‌کند. و تو فکرش را هم نمی‌کنی که گرمای دستانت تنها خالی روزگاری را به یادم بیاورد که دارد بدون مهربانی دستهای ماندنی می‌گذرد...

حضور من در کنار تو یا حضور تو در کنار من اصلا چه فرق می‌کند؟..... هر دو مثل پوشیدن لباس نویی است در اتاق پرو یک مغازه . لباسی که زیباست اما می‌دانی که آنرا نمی‌‌پوشی که بخری. تنها می‌پوشی که زیبایش را در تنت تماشا کنی. زیباست اما برای تو نیست. تمام شدنی‌است... درش می‌آوری، می‌گذاری و می‌روی و شاید هم تا انتهای خیابان به زیباییش فکر کنی. شاید هم تا انتهای همان روز ... اما فقط همین و فراموشش می‌کنی... چون ماندنی نیست...

و این فکرها مرا پر از ترس می‌کند. ترس آشنایی که رهایم نمی‌کند. در هیچ حالی... حتی وقتی سرم را روی شانه‌ات گذاشته‌ام و دستهایم را گرفته‌ای که گرمشان کنی...

 

 

/ 2 نظر / 17 بازدید
hadi

دستهایت را دوست می دارم , آنسان که نسیم حضور انگشتانت را از لابلای موهایم می گذراند