یک تاییدیه که آدم را آرام کند....

تا اینجا تمام راه را ساکت مانده‌ام.از شیشه جلوی ماشین آسفالت تفدیده معلوم است و فلشهای سفید بزرگ کف خیابان که تند و تند زیر ماشین می‌دوند .

گرم است، گرمای ماشین نفسم را تنگ کرده است و آن ته خیابان، آن انتهای دوری که هنوز به آن نرسیده‌ایم دود در هوا موج می‌زند و بین سطح آبی آسمان و خاکستری دود یک خط متتد و رقصان خودنمایی می‌کند.

به فلشهای سفید کف خیابان نگاه می‌کنم و به حرفهایی که باید به تو بگویم فکر می‌کنم.حرفهایی که برای گفتنشان حالا اینجا نشسته‌ام.سرم پر است از حرفها، فکرها و تصویرهایی که بهم تنیده شده‌اند و نمی‌دانم آنچه که تو می‌خواهی از من بشوی در کجای این تنیدگی مبهم نشسته است.

از بازگشت دوباره‌ات به یک عشق تمام شده حرف می‌زنی.‌ می‌دانم دلت می‌خواهد که من بگویم کار خوبی کرده‌ای تا خیالت آسوده بشود. آسوده از اینکه که کارت فقط حالا اسمش حماقت مسلم است و در آینده حتما  به اتفاق خوب زندگیت بدل خواهد شد ....

من به  همه حرفهایت گوش نمیدهم دارم فکر می‌کنم چرا خیلی وقتها عشق آدمها را وادار به حماقت می‌کند، و بعد آدمها مجبورنددنبال یک لباس از جنس عقل باشند‌ که تن عریان حماقتشان را با آن بپوشانند.

به خودم می‌گویم این داستان در هم شدگی عشق و حماقت چقدر‌ می‌خواهد تکرار ‌شود.اصلا از بس تکرار شده بوی غربت می‌دهد، بوی ماندگی، بوی واماندگی ....

بعد یک روزی می‌آید که بوی این واماندگی تمام روزگارت را تا زیر سقف ظرفیتت پر می‌کند، آنوقت است  که می‌شوی یک خسته افسرده که نمی‌دانی این افسرگی تلخ از کدام روز زندگیت به تو ارث رسیده‌است.... سردرگم می‌مانی تا روزی که بپذیری هرچه هست از عشقیست که هر روز با بودنش حماقتت را به رخت می‌کشد و تو توانش را نداشته‌ای که از زندگیت بیرونش کنی. مدتهاست رنج می‌کشی که ‌شاید‌‌عشق پوسیده ات‌‌مثل روزهای پر برگ و بارش میوه بدهد ، زندگیت را رنگ بزند و دلت را روشن کند....

چه می‌توان کرد؟ چه‌می‌توان گفت؟ منتظری که من تکذیبت کنم یا تایید ....؟

با حرفهای تکراری چیزی عوض نمی‌شود‌.همه ما در زندگی گاهی بازیگر نقشهای معلوممان می‌شویم . بازیگر نقش‌های تکراری حماقت در عشق ....

کاش بدانی تایید من لباس عقل حماقتت نیست. باور کن. من هیچ وقت خیاط خوبی نبوده‌ام.حماقتهای عریان خودم را ببین... من خودم پرم از نیاز تایید شدنهایی که حماقتهایم را بپوشاند. تو هم مثل من شاید روزی به عریانی حماقت در عاشقانه‌هایت عادت کنی. حالا فقط به نقشت بپرداز. بگذار زمان خودش تصویر‌ها را درست کند...

/ 2 نظر / 5 بازدید
آرش

عشق آدمها را وادار به حماقت می‌کند، چون عشق سو تفاهم بین دو احمق شوخی کردم در ضمن این جمله مال من نیست ولی جالبه به نظر من آدما وقتی عاشق هم می شن که هیچ دلیلی برای دوست داشتن هم پیدا نمی کنن این رو هم شوخی کردم من اگه نظر ندم می میرم

هادی

nemidanam ke beine shoma ba eshghetan chi gozashteh ke baese kenar gozashtansh mishavid ama hamishe baraye ye dosti sadeh ham kami gozasht kami sabr kami mohabat lazeme, ke ma baazi oghat an ra faramosh mikonim o khodkhahaneh an ra baraye hamishe kenar mizarim gahi oghat arzeshe in ro dare ke adam kami taamol koneh o zod tasmim nagireh va in ro ham bedon hich vaght baraye dostdashtan o ashegh shodan dir nist delet bayad tazeh bashe rohet bayad sabz bashe sabz bashi o shad[گل]