عکس

خیره می‌شوم توی عکست که خیلی اتفاقی در یکی از این سایتها به آن برخورده‌ام... توی عکس ایستاده‌ای جلوی کوههای پر از برف خاکستری رنگ و داری لبخند می‌زنی.

جا می‌‌مانم روی تصویر نگاهت و گرمی آن لبخند آشنای نشسته در برق چشمهایت. و ناگهان دلم تنگ می‌شود برای خودت و این نگاه آشنایی که یک دنیا حرف تویش موج می‌زند... و آخ که تو نمی‌دانی، که دیدن یک عکس چطور توانست دوباره دلم را لبریز کند از اشتیاق شنیدن آن حرفهایی که همیشه از گفتنش برایم دریغ کردی...

و دلم لبریز شد از یاد آنهمه حرف که هیچ وقت گفته نشدند و یاد آنهمه لبخند که عمر اتفاقشان قبل از تولدشان تمام شد... افسوس از آنهمه حرف، لبخند، نگاه و من و شاید تو ...

و حالا اما فقط من...

و حالا منم و عکسی از تو که که اتفاقی در یکی از این سایتها دیده‌ام و آرام نشسته‌ام در نگاهش لابه‌لای اینهمه سکوت...

 

/ 13 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احسان

خدایی این جمله خیلی قشنگه من ک خیلی خوشم اومد آفرین بر شما[گل] "و دلم لبریز شد از یاد آنهمه حرف که هیچ وقت گفته نشدند و یاد آنهمه لبخند که عمر اتفاقشان قبل از تولدشان تمام شد... افسوس از آنهمه حرف، لبخند، نگاه و من و شاید تو ..."

فرزام

کاش خاطره ای نبود

حامی

سلام وای چی گفتی خیلی سخته تو نگاه که میکنی خاطره ها که زنده میشن هیچی نمیشه گفت همونی که گفتی خوبه

من

؟؟؟؟

مینا

چه قدر قشنگ گفته فرزام. بازم بنویس.

بی تا

سلام و به روزم

علی

[لبخند]