سرد، مثل سرمای فرو رفته در جان این شیشه‌ها....

کلی حرف هست که اگر بهتر بودم اینجا می‌نوشتمشان. خیلی حرف. اما نمی‌توانم بنویسمشان. ذهنم مدام پرو خالی می‌شود. جمله‌ها مثل ماهی‌های کوچک و لیز از لای انگشتان مغزم فرار می‌کنند و روی خاک فراموشی می‌افتند و آنقدر بالا و پایین می‌پرند تا بمیرند. من اما نمی‌توانم برشان دارم و مهربان توی تنگ این صفحه رهایشان کنم. تنها ایستاده‌ام و به فراموش شدنشان، به آرام مردنشان نگاه می‌کنم. همیشه همین‌طور می‌شوم وقتیکه می‌ترسم. ترسیده‌ام از جای خالی خیالی که توی ذهنم نشسته بود. ترسیده‌ام از تو و از خودم و از رفتن ناگهانی آن خیال مهربان. همین دو‌ روز قبل بود که نشسته‌ بودم در آن واگن خلوت مترو و به تو فکر می‌کردم و آن فکر سیال، آن آرزوی شیرین که آدمهایش تو بودی و من، از لایه‌های احساسم توی ذهنم جاری بود... آرزویی که دوستش داشتم. شیرین بود و نرم و می‌شد آدم چشمهایش را ببند و در نرمی مهربانش فرو برود. اما حالا که ایستاده‌ام اینجا کنار این ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍پنجره، پشت به فضای ابری این شرکت،آن آرزو تمام شده است. رفته است. افسوس که بازهم، قشنگ‌ترین آرزویم، گنجشک کوچکی شد و از میان دستانم پرید و رفت...

 

با نگاهی به این قطعه شعر فخری برزنده: 

قشنگ‌ترین آرزویم

در دستهایم

گنجشک کوچکی می‌شود

که لاجرم

پرش می‌دهم.

/ 2 نظر / 23 بازدید
علی

نه دست امدادي در امتداد يقين نه پلك پريده اي بر كمانه ي كابوس جنون مذاب و جسد هاي بي رخ ، بر آوار مرگ چه كنم؟ تابوت آب، تهمت ماتـم سرود و رفت سلسله گيسويي گيج دوالپاي پل هاي پوك تازيانه بر آب و نعره اي نهفته از نفرتي غريب !دريغا از بي امان مردن اميـد "عاشق شدن در دي ماه ، مردن به وقت شهريور"

علی

کلید قفل تنهایی‌ام در اندرونی جا مانده است خاتون من از خانه‌ام بیرون مانده‌ام "علی رضا روشن"