درختی که دیگر حتی عاشق باد بی سامان نیست ....

اینروزها شده ام شبیه آن مجسمه ای که سر خیابان دامپزشکی توی بزرگراه نواب است و آدمی را نشان می دهد که دارد از یک اوج، پایین می پرد. آدمی است که انگار درست لحظه ای پیش خودش را در خالی بین زمین و آسمان رها کرده است. طوری خودش را با اطمینان و آرامش رها کرده که آدم خیال می کند شاید قرار است یک لحظه بعد بال دربیاورد و بپرد و یا شاید این رها شدن از یک اوج، آخرین کاری است که در زندگی اش باید انجام دهد...

من هم همان مجسمه را می مانم این روزها. با حس عمیق رها شدگی. رها شده ام باز در آسمان بی پناهی هایم.

رها شدن و سقوط حس عجیبی دارد. ناگهان می بینی که که پاهایت که به روی زمین بودن خو گرفته اند، خودشان را بی تکیه گاه می بینند و این بی تکیه گاهی ناآشنا، است که سقوط را ترسناک می کند.

بی تکیه گاهی و بی پناهی حس خوبی نیست. اینکه که آدم حس کند توی کل کره زمین از میان چند میلیارد آدم، هیچ کس مایه دلگرمی و آرامشش نیست فکر تلخی است. حس اینکه هیچ کس آنطور که باید ترا نمی خواهد و پاهای ذهنت مدتهاست که دیگر روی هیچ زمین محکمی احساس امنیت نمی کنند، آدم را می شکند.

پاهای ذهن من اینروزها آکنده شده از حس بی پناهی. پر شده ام از حس رها شدگی در یک خالی آرام آبی، و هر آن منتظرم آن برخورد سخت و پرصدا و و محکم که انتهای اینهمه رها شدگی است، رخ بدهد. اما رخ نمی دهد. رخ نمی دهد و من همانطور در آن خالی عمیق رها مانده ام و ترس این بی پناهی توی رگها و اعصاب مغزم مدام می گردد.

من سالهاست که تک درخت تنهای ایستاده بر قله یک کوهم. ایستاده ام و بهار را به امید دلگرمی تابستان و زمستان را به عشق آمدن بهار سر می کنم. همان درختم و تنوع روزگارم تنها همین عوض شدن ساده ی فصلهاست و آمدن و رفتن پرنده هایی که لابه لای شاخه های دنج من، دنبال جایی برای نشستن و کمی ماندن هستند.

من همان درختم سالهاست. و می دانم آدمهای زندگیم همه همان پرنده هایی هستند که امروز هستند و فردا شاید نه. هیچ درختی به وزن اندک پرنده های روی شاخه هایش دل نمی بندد. و معتقدم، آدمهای روزگار من، با عوض شدن حالشان و یا تغییر فصل های روزگارشان کوچ می کنند و می روند. جوری که انگار هیچ وقت نبودند. چون درختها زندگی خودشان را دارند و پرنده ها هم زندگی خودشان. آدمهای اطراف من همان پرندگانی هستند که در تاریکی شبهای حالشان، لای شاخه هایم پناه می گیرند و با اولین بارقه های امید در زندگیشان می پرند و می روند...

زندگی اینروزهایم اما، خوب نیست . تندبادی دارد در خودش که لابلای شاخه هایم می چرخد و هیچ، با شاخه های ترد و نازکم مهربان نیست.

تند بادی که حتی نمی گذارد همان خانه ی امن و آرام پرنده هایم شوم. تند بادی که حس شکستن و رها شدن رادر ذهنم تداعی می کند. ایستاده ام تنها و بی پناه در برابر طوفان و بیشتر از همیشه خالی و بیشتر از همیشه بی پرنده... 


/ 0 نظر / 39 بازدید