خیالبافی های روح خسته و سرگشته من...

باران می بارد. صبح جمعه است و تنها من در خانه بیدارم. هوای تهران امروز ابریست و هوای دل من هم. زندگی به طرز حماقت باری در همه ابعادش برایم سخت خاکستری شده است. بدون رنگ، بدون موسیقی و ویران. ویران مثل خرمشهر پس از جنگ.

دیشب بعد از مدتها به اصرار سمیرا رفتم مهمانی. آنجا نشستم و درمیان همه ی آن نگاه های کنجکاو و ناآشنای آن جمع و فکر کردم به حال اینروزهایم. به آن روزهای دور رنج که باز به من برگشته اند و خیمه زده اند در روح و جانم. به خیال خسته ام که مثل وسعت کویری است که با طوفانی سخت درهم نوردیده شده است.

توی آن مهمانی، میان آدمها بلاتکلیف بودم. اصلا چند وقتیست که بین آدمها بلاتکلیف می شوم. حتی کسانی که آدمهای زندگی من هستند و دوستشان دارم. بعضی روزها بی قراری غریبی روحم را فتح می کند. توان یکجا ماندنم تمام می شود. ناچار می شوم و سخت بی پناه. انگار که دیگر توی این دنیای به این بزرگی، جایی برای من نباشد.

هفته پیش بعد از روز کاری نچندان دلچسبم، به اصرار سمیرا رفتم که عصر را با آنها بگذرانم. پیاده رفتم و رسیدم به خیابان وزرا و توی تاریکی ابتدای آن شب پاییزی ایستادم مقابل آن ساختمان آشنایی که روزهای زیادی را در آن گذرانده بودم. ایستادم به انتظار آمدن سمیرا و پریسا.

ناگهان حس کردم نمی شود. نمی توانم. دیگر توان یکجا ماندن را نداشتم. توان نشستن کنار آدمها و گذران وقت با آنها و گوش دادن به حرفهایشان را نداشتم.

بی قرار بودم سخت، مثل بادبادکی رها شده در باد. بی قرار بودم مثل پرچمی که باد به بازی گرفته باشدش.

در آن ساعت در آن لحظه ها با خودم فکر کردم چرا کسی در این دنیای نادخ و لعنتی نیست، که بشود اینهمه بی قراری و بی پناهی را با او قسمت کنم. کسی که بشود سرم را روی شانه ی مهربانی اش بگذارم و حس کنم حالم را از نگاهم می خواند و دیگر گفتن از این آشوب درونم لازم نیست. کسی که کوره راه دلم را بلد باشد و مرا از این صحرای بی قراری بیرون بکشد.

بدون دیدن بچه ها برگشتم و تمام راه تا خانه را پیاده آمدم و طوفان درونم یک لحظه هم آرام نشد. راه رفتم و فکر کردم، به همه ی آدمهای زندگیم. آدمهایی که ادعا می کردند دوستم دارند و یا هنوز با اصرار می گویند دوستم دارند. به خودم که اینگونه در خودم پنهان شده ام و دیگر نمی توانم آرام مهربان تنها بودنم، را با کسی قسمت کنم. به رنجم که برای کسی نمی توانم از آن حرف بزنم. به این حس عجیب غریبگی، با تمام آدمهای دنیا. این حس بی پناهی درونم که روز به روز بزرگتر و ترسناکتر می شود.

عجیب است اما، آدمها چه آشنا و چه غریبه برای دیدنم ذوق می کنند و با اشتیاق به حرفهایم گوش می دهند و به شعر خواندنم و به فال گرفتنم. وقتی شعر می خوانم صدایم را ضبط می کنند تا بعد در تنهایی هایشان گوش بدهند. با من از خصوصی ترین های زندگی هایشان حرف می زنند. می گویند که دلتنگم می شوند. می گویند که دوستم دارند. می گویند کنار من حس خوبی دارند. می گوید بدون من رغبتی برای جمع شدن دور هم ندارند. می گویند نگاهم، و زنگ صدایم حالشان را خوب می کند. اما ای کاش میان تمام این آدمها کسی بود که تنها کمی از افسوس درون مرا می فهمید. کاش می دانستند هیچ حرفی نیست که بتوانم به آنها بگویم که حالم را بهتر کند. کاش می دانستند دنیای هیچ کدامشان رنگ روزگار من نیست و من سخت در میانشان تنها هستم. تنها تر از همه ساعتهایی که با خودم در خیابانهای تهران قدم می زنم. کاش می دانستند که حالا و اینروزها توانی برای تنهایی تلخ نشستن در میان دیگران ندارم. اما این حرفها را به کسی نمی شود گفت. کسی جنس درد مرا نمی داند انگار. آدمهای اطراف من عادت دارند همیشه خنده هایم را ببینند. عادت دارند من حرفهایشان بشنوم و هوای غصه نخوردنشان را داشته باشم. اما حالا در این روزها که به فنا رفته ام توانی برای درمان زخم های آدمهای دیگر ندارم. همینکه اندوهم را به دوشم بگیرم و با راه رفتن در خیابانهای شلوغ تهران در خودم، فرو ببرم به اندازه کافی سخت هست. جانی نیست که با آن حال آدمهای دیگر را بهتر کنم.

کاش روزی باشد که باز حال دلم بهتر باشد. که دلم آرام بگیرد. که مرغ خسته ی دلم اینطور خودش را به قفس سینه ام نکوباند. که جایی در این دنیای بزرگ کسی باشد که بتواند اینهمه سرگشتگی مرا با بودنش آرام کند.

کاش روزی برسد که ....




/ 1 نظر / 28 بازدید
touseehgara

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور...آرزو می کنم اقلیم وجودت رو به اعتدال برود>>