سرمای گزنده‌ی مرگ

نشسته ام روبروی در و خیره مانده‌ام یه آن تابوتی که روی دستها دارد به من نزدیک می‌شود. تو را می‌آورند و می‌گذارند روی زمین و چقدر نزدیک به من... بی‌اختیار خودم را می‌رسانم به آن حجم بی جان آشنا که زیر آن ترمه قهوه‌ای رنگ آرمیده است. دستهایم را باز می‌کنم و حجم سرد و بی جان تنت را در آغوش می‌گیرم و سردی ناآشنای تنت تمام آغوشم را پر می‌کند. سرمای گزنده‌ی تن تکیده‌ای که در آغوش گرفته‌ام حس بدی دارد. غریبه‌است. حس تن تو نیست. سردی مرگی است که گویی پیش از من ترا در خودش فشرده است. با فریاد صدایت میزنم. بلند و بی امان. بلند صدایت می‌زنم تا صدایم راهی بشود که ترا از میان سرمای ناآشنای مرگ بیرون بکشد.

سرم را روی سینه‌ات گذاشته‌ام. سینه‌ی تن تکیده‌ای که باورم نمی‌شود مال تو باشد. تو، یعنی همان مرد مهربانی که همیشه توی چشمهایش برایم پر بود از لبخند.

تو، یعنی "بابایی". یعنی همان کسی که دستهای خسته‌اش را دور تنم حلقه می‌کرد و آرام توی گوشم می‌گفت " جان، باباجان " و مرا می‌بوسید، صد بار. هزار بار....

کسی مرا از تنت جدا کرده است. و باور مرگ مثل همین آب قندی که به خوردم می‌دهند جرعه جرعه درونم را پر می‌کند...

حالا من ایستاده‌ام توی این آفتاب و روی این خاک نرم و آن کسی که خوابیده است آنجا در انتهای آن عمق، پدر من است. پدری که سردی تن مرده‌اش در بازوانم نشسته است. خوابیده است آرام ته آن حفره‌ی بزرگ و صورتش شبیه آن وقتهایی است که من بچه بودم و بعد از ظهرها بالای سرش می‌نشستم تا بیدارش کنم که با من بازی کند... خوابیده است. آرام و صورتش روی خاک است و من دارم به نرمی این خاک و این عمق فکر می‌کنم و به پدرم که آنجا خواهد خوابید. به "بابایی خوبم" که بودنش تمام شده است و  باید نبودنش را باور کرد و به آن سردی گزنده‌ای که تنش را پر کرده است...

.

هنوز هم اما گاهی صدایش را توی خانه می‌شنوم و تصویر لبخندش که ذهنم را پر می‌کند و طاقتم تمام می‌شود... و مدام به حقیقت آن سرمای گزنده‌ای فکر می‌کنم که از تن او در من مانده است... و پناه می‌برم به در آغوش کشیدن پیراهنی که هنوز بوی تن گرمش را می‌دهد...

 

/ 13 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هادی

عطر گل خاطره عطر کسي است که نمي دانيم کيست مي آيد يا رفته است ؟ چشم با ديدن رودخونه جاري نمي شه بازي زلف دل و دست نسيم افسونه نمي گنجه کهکشون در چمدون حيرت آدمي حسرت سرگردونه ناظر هلهله باد و علف هيجاني ست بشر (حسین پناهی) ................. سلام تسلیت میگم ببخشید اگه دیر فهمیدم خیلی متاسفم برای شادی روحشان دعا میکنم واز خدا برایتان صبر و شکیبایی آرزو میکنم

Golsheed

khale maryam omidvaram ye roozi hame chi ok beshe. nemidunam chi begam, faghat delam mikhast unja budam o hug etoon mikardam, adam hersesh migire az inke nist. hichi nemishe goft ... tasliyat migam, movazebe khodet o zoong bash, love u guys, kheili kheili kheiliiiiiii

شیوا

مریم عزیز همه ی ما در همه ی لحظه های زندگی مدام در حال از دست دادنیم از بزرگترین و عزیز ترین ها تا کنده شدن دکمه ی مانتو تا آسفالت تیکه تیکه شده ی خیابان که روش قدم میزنیم نگران نباش دلتنگی نکن بابا که جایی نرفته او در قلب تو و همه ی کسانیکه که دوستش دارند نفس می کشد... ن ف س ... می کشد...

شیوا

من هم هشتم آذر ماه یکی از همین سالهای نزدیک بابا رو تا سرزمین خاطره ها بدرقه کردم...بعد از اون دیگه بابا همیشه هست... چون خاطره است... و خاطره ها ماندگارند بعدش دیگه به حرفهای اون پرستار فکر نکردم که بابا رو جنازه صدا کرد بعدش همه اش همه چی نور شد عشق شد بارید به شبهای تنهایی ام.... بعدش یاد گرفتم قوی باشم... واسه هر چیز و نا چیزی ناله نکنم... اگه زمین خوردم کمتر درد بکشم...و نترسم.... این اسمش همون بزرگ شدن نیست؟؟؟

مینا

.........

احسان

سلام امیدوارم غم اخرتون باشه.خدا بهتون صبر بده.

شیوا

روز پدر رو به بابای عزیزت و همه ی بابا های عزیری که نیستند تبریک میگم... یه فاتحه هدیه من به ایشون و مهربونی اشون به بزرگواری شون که دختر خانوم و بی نطیری مثه شما یادگاری شونه واسشون ارامش و نور طلب میکنم

فرزام

تسلیت می گم مریم جان

امیر

متاسفم...تسلیت میگم

میلاد بابایی

نمی دونم چی باید بگم:(