یک روز در خانه، یک روز در آشپزخانه...

بادمجانها را می‌چینم توی تابه و درش را می‌گذارم. ظرفشویی را روشن می‌کنم و روی میز را دستمال می‌کشم. به ماشین لباسشویی نگاه می‌کنم که پرده اتاق نشیمن را در خودش می‌چرخاند. ذهنم شلوغ است. خانه تمیز کردن می‌خواهد. فردا تولدم است و باید برای مهمانهایی که می‌آیند خانه تمیز باشد. باید شام درست کنم.

میوه‌های شسته شده را توی یخچال می‌گذارم و به فرزانه فکر می‌کنم که از وقتی قبول شده مدام دارد فکر می‌کند چطور ساعتهای کارش را با دانشگاهش تنظیم کند. و تصورش می‌کنم که هی با افسرده‌گی آن مسیر طولانی میان خیابان فرشته و امیرآباد را طی می‌کند. دیشب رفتم توی اتاق و دیدم با پیشانی چین‌خورده توی فکر‌هایش دست وپا می‌زند. ساکت نشسته بود روبروی تلوزیون خاموش و طوری نگاهش می‌کرد انگار دارد خبر مهمی را از تلوزیون می‌شنود. یک خبر مهم و تاسف‌بار البته. دلم نمی‌خواهد خسته باشد و افسرده و هی به چیزهایی فکر کند که ار سختی‌شان روی پیشانی‌اش چین بیافتد.

بادمجانها را پشت و رو می‌کنم و جلز و ولز روغن بلند می‌شود. ذهنم پر از صدا و شلوغی است. بچه‌ای در خانه همسایه مدام جیغ می‌زند. نمی‌دانم چرا؟ اما نمی‌گذارد آرام بگیرم. صدایش پراست از تنش. پراست ار ناآرامی. کاش کسی آنجا باشد که بغلش کند تا آرام بشود. اما نیست... حیف که آدمها هنوز هم به معجره آغوشهای مهربان بی‌اعتقادند...

گوشی تلفن را برمی‌دارم و باز هم زنگ می‌زنم. در دسترس نیست. تمام امروز را در دسترس نبوده است. رفته است برای کاغذ بازی‌های یک کار اداری مهم به یک شهر دور و حالا مدام در دسترس نمی‌باشد....

آن سندروم لعنتی هم شدت گرفته است. خانه ساکت است و فقط اما ذهن من و آشپزخانه است که شلوغ و پر سرو صداست. صدای لباسشویی و ظرفشویی و صدای روغن توی تابه...و کودک همسایه که بی‌وقفه جیغ می‌زند.

دلم نمی‌خواهد روزها در میان صداهای آشپزخانه بیایند و بروند. دلم روزهای پویا‌تری می‌خواهد. روزهایی شادتر و ‍‍ امیدوارانه‌تر از اکنون. روزهایی که با انگیزه ساختن شروع بشوند و با رضایت انجام کارهای خوب و متفاوت، تمام بشوند. روزهایی که در آنها ما آدمها مهربان‌تر و شادتر باشیم و هیچ اتفاقی آنقدر سخت و تلخ نباشد که بتواند، ذخیره امیدمان را تمام کند...

این آرزوی منست. تنها آرزوی من برای شبی که در سپیده‌دمان آن، متولد شده‌ام...

 

/ 4 نظر / 14 بازدید
سایه

سلام مریم جان....خیلی خوشحالم کردی...من هم همیشه تو را از طریق گودر می خوانم و خیلی خوشحال شدم که بعد از مدتها نوشتی...موفق و شاد باشی همیشه..تولدت هم مبارک

ستاره

مریم رضایی گل من تولدت یک عالمه مبارک باشه! کلی‌ بغلت می‌کنم و میبوسمت... کاش که آرزوت براورده بشه...

حسرت عدم

سلام خانم خانما تولدت مبارک مریم بانوی مهربون امیدوارم هم آرزوت برآورده شه و هم این سندروم هی کمرنگ و کمرنگتر شه و واسه شب تولد بعدی هیچ اثری ازش نباشه میبوسمت آروم

علی

مریم جان تولدت مبارک[گل]