پوچی ...

از پله‌های مترو که بالا می‌آیم شلوغی خیابان اولین چیزیست که دیده می‌شود. میدان هفت تیر مثل همیشه شلوغ است و پر از آدمهایی که مدام می‌روند و می‌آیند...

 نزدیک ورودی مترو کنار یکی از بیلبوردها می‌ایستم و منتظر می‌مانم که بیایی. همیشه دیرتر از من می‌رسی. و بیشتر وقتها نگاه خسته‌ات توی ذوق می‌زند. نگاه خسته‌ای که همیشه دیدنش مرا غمگین می‌کند... نگاه خسته‌ات را که ‌ببینم می‌دانم که سرحال نخواهی بود. می‌دانم که از آنروزهاست که دلت می‌خواهد ملاقاتمان زودتر تمام بشود که زودتر بروی. بروی دنبال کارهای عقب مانده‌ات. دنبال پول در آوردن هایت. دنبال زندگیت... همان زندگی پر مشغله‌ات که من هیچ جایش، جا ندارم... دیگر مدتهاست که می‌دانم زندگیت جایی دور از من، جایی بدون من در جریان خودش می‌گذرد و بودن و نبودن من هیچ تاثیری در آن ندارد...

به عبور آدمها خیره می‌شوم و به سمتی که تو همیشه از آنجا می‌آیی.می‌آیی و مثل همیشه کیفت را دست به دست می‌کنی و به ساعتت نگاه می‌کنی. می‌پرسی" کجا بریم؟" و من هنوز حرفی نزده  خودت می‌گویی" یه جایی بریم که زود برگردیم . من تا یک ساعت دیگه باید دفتر باشم." و تمام ذوق من همیشه همانجا کور می‌شود . ذوق بودنت  ، شوق دیدنت همان لحظه می‌میرد. بعد لابد توی خیابانهای همین اطراف قدمی خواهیم زد. دور تر نمی‌رویم که تو برای برگشتنت وقت زیادی را هدر ندهی. شایدهم چیزی بخوریم. چیز ساده‌ای مثل یک بستنی که خوردنش وقت زیادی نگیرد... و من در تمام راه به دقت نگاهت می‌کنم . به چشمهایت که تویشان هیچ برقی از شادی دیدن من نیست. به رفتارت که ساده است و هیچ مفهومی ندارد. ملاقاتمان چیزیست شبیه یکی از قرارهای کاریت که مثل یک وظیفه اجباری انجامش می‌دهی...

یک ساعتمان که تمام بشود، تو می‌روی و من خسته و دلمرده می‌آیم همین جا ، از پله های مترو سرازیر می‌شوم و تمام ذوق و شوق مرده‌ی با تو بودنم را مثل بار سنگینی  بنبال خودم خواهم کشید و به پوچی دیدارمان فکر خواهم کرد.

 توی خیابان قدم می‌زنم که زمان بگذرد. گرفتن شماره‌ات فایده‌ای ندارد. کار بیهوده‌ای است... قدم می‌زنم و مغازه‌ها را تماشا می‌کنم.

امروز دلم گرفته است. از آن روزهایم است که دلم می‌خواهد کسی نازم را بکشد. کسی به حرفهایم گوش بدهد. کسی روبرویم بنشیند،  مهربان نگاهم کند، مهربان دستم را نوازش کند و برای خوشحال کردنم وقت بگذارد... تو اما هیچ کدام از این کارها را نخواهی کرد . می‌دانم... دیگر از پوچی پیکر خالی حضورت در کنارم مطمئن شده‌ام... مدتهاست که فکر می‌کنم کار بی هویتی است این ملاقاتهای وظیفه شناسانه... به خیالم دیگر قطع امید کرده‌ام...

به ساعتم نگاه می‌کنم، به تو فکر می‌کنم که شاید هنوز هم پشت میزت نشسته‌ای و داری کاغذ‌هایت را زیرورو می‌کنی. یا داری با یکی از کارگرهایت سر اینکه می‌خواهد زودتر برود دعوا می‌کنی...حوصله قدم زدن را ندارم. حوصله کند و کاو ویترین پر نور مغازه‌ها را ندارم. به خیالم دیدنت می‌تواند تیر خلاص امروزم باشد. بدون این تیر خلاص هم کارم تمام است.... خیال دیدنت را رها می‌کنم و مسیر رفته را تا ایستگاه برمی‌گردم.

.

توی واگن مترو نشسته‌ام. تلفن همراهم زنگ می‌زند. اسمت روی صفحه نمایش گوشی روشن و خاموش می‌شود. به ساعت نگاه می‌کنم از زمان قرارمان ۴۵ دقیقه گذشته است. تلفن همراهم را خاموش می کنم. احساس سبکی می‌کنم از قطار پیاده می‌شوم و توی شلوغی ایستگاه امام خمینی خودم را  رها می‌کنم.

/ 6 نظر / 23 بازدید
5649

ا؟ چرا؟؟؟ خوب مگه مرض داری خاموش می‌کنی؟ شاید طرف کار مهمی داشته باشه. شاید می‌خواد بگه مثلا ... چیزه ... آهان... کار داره مثلا... خوب کار براش پیش اومده... چته؟ چی می‌گی اصلا؟ می‌فهمی کار داره یعنی چی؟ میفهمی یا بیام بهت بگم/؟ گوشی رو رو من قطع می‌کنی؟ می‌گم کار دارم... چرا کولی بازی در می‌آری؟ ...

بنفشه

خوب کردی خاموش کردی...حقش بود...یه هفته هم محلش نذار تا حالش جا بیاد.[چشمک]

بهنامترین

همیشه قرارها پیزی شبیه به بیهودگیست. سلام

بهنامترین

همیشه قرارها چیزی شبیه به بیهودگیست. سلام

فرزام

متنفرم از اون سرزمین عشق کش ادم حروم کن

كويريات

اصلاَ‌دیگه باهاش هیچ موقع قرار نذار! تا اون قدر از شوق دیدن پر بشه و جواب نگیره و خالی بشه تا بفهمه حسش چقدر بده و اگه قرار نیست بفهمه بهتر هیچ موقع واسش هیچ ذوقی نکنی! البته شاید من خیلی نظراتم رادیکاله!