سراب دروغ محض است باورش نکن....

عوض شده ام. آدمی هستم که سالهای پیش تر از این نبودم. و حالا دیگر خیلی سال است که نمی دانم چطور باید عاشق شد؟ یا چطور باید ابراز عشق کرد؟

خیلی سال است دیگر بلد نیستم، وقتی کسی را دوست دارم حتی، عاشقانه دوستش بدارم. آدمهای زیادی هستندکه عاشقم می شوند، اما من مدتهاست که دیگر نمی دانم چطور باید نبض دلم را با آنها هماهنگ کنم.

عاشق شدن مثل ساز زدن است. تا ندانی چطور صدای سازت را با پا زدنهایت هماهنگ کنی از سازت صدای خوشی بیرون نمی آید. و من دیگر نمی دانم چطور باید ریتم روحم را با درون آدمهای دیگر هماهنگ کنم. نمی دانم که دیگر چطور می شود، شانه به شانه کسی در خیابان راه رفت و مرزهای عشق و احساس را فتح کرد. دیگر نمی دانم چطور از جوانه نازک و بی جان یک عشق، می شود درختی ساخت، که غرق شکوفه های امید باشد...

دیروز از میدان ونک تا میدان جمهوری پیاده آمدم و تمام راه فکر کردم چطور پیشتر ها این مسیرها را با آدمهایی که دوستشان داشتم طی می کردم و لذت می بردم؟

حالا تنهایی چنان در من تندیده شده که دیگر از نبودنش می ترسم. مثل لاک پشتی شده ام که حمل بار سنگین لاکش، بنظر همه احمقانه می رسد و او اما بدون لاک سنگینش حتما خواهد مرد.

درون من، درون زنی که آدمها می بینند، نیست. درون زنی که شاد است و می خندد و چشمهایش هزار نگاه دلنشین در خودش دارد و هیچ وقت شبیه دیروزش نیست. من سراسر، سراب محض هستم.

سالهاست که در من کویر خشکی نهفته است. کویری که اما اگر کسی عمقش را بکاود، پر است از زلالی احساس. اما سطح خسته و خشک و ترک خورده اش آدمها را می ترساند. کویر یعنی خستگی و سراب. و آنچه آدمها از آن زن شیرین و دلنشین می بینند، سراب این کویر است. سرابی که تنها، این کویر را ترسناک تر می کند.

هیچ کس هیچ وقت، نخواهد خواست سطح ترک خورده این کویر خسته را ندیده بگیرد و به امید عشق، آنقدر بکاودش تا به آن زلالی، که در درونش می جوشد برسد.

ناراحت نباش عزیزکم. تو هم یکی مثل همه آدمهای این روزگار تلخ و نادخی. تو طبیعی هستی. این منم که عادی نمی توانم باشم. تو هم نمی خواهی و نمی توانی با تصویر مبهم سراب بودن من، خودت را امیدوار کنی. می دانم تو هم حالا فقط می خواهی از خالی ترک خورده خسته ی این کویر عبور کنی، فرار کنی و بروی. تقصیر تو نیست. این خالی ترک خورده ی خاک آلود هر رهگذری را فراری می دهد. و چه کسی هست که بخواهد کویری به این خشکی را با امید رسیدن به عشق بکاود؟؟؟

پس تو هم برو. کویر از آدمها انتظار ماندن ندارد. از کویر فقط باید گذشت. پس برو و سراب چشمهای مرا باور نکن. سراب همیشه دروغ محض است. باورش نکن و زودتر از من عبور کن.


/ 0 نظر / 27 بازدید