سیب سرخ حوا... سیب سرخ من...

جان هم که به جانم کنی من همین که هستم می‌مانم. چیزی در من تغییر نخواهد کرد. هیچ چیز... این زود باوری لعنتی مرا ترک نخواهد کرد. خوب می‌دانم که این زود باوری گول زنک کودکانه ایست که هراز چند گاهی می‌آید به سراغم. به وعده‌ای گولم می‌زند و مرا با خودش می‌کشاند به ته دنیای رازآلود خیال . آلوده‌ام می‌ِکند به خودش که باز وا بدهم به آن دلگرمی‌ خیالی دروغ آلودی که مثل سیب سرخ حوا هوس‌انگیزاست.... و من همیشه گولش را می‌خورم. آلوده‌اش می‌شوم، مستش می‌شوم و مثل کودکی غرق می‌شوم در نرمای امیدش.... و گاه می‌شود آنقدر امیدوار بشوم که به خیالم برسد زندگی هم زیباست... بعد درست در میانه نشئه شیرین‌ام از هماغوشی با امیدهای تازه‌ ناگهان همه چیز در روزگارم رنگ حقیقت پیدا می‌کند و زندگی می‌شود همان که بود. همان خالی سرد بی‌احساس غریبی که زنی سرشار از عشق را خواهد بلعید.

اصلا هر کس نداند من یکی خوب می‌دانم که حوا وقتی آن سیب سرخ را در دستان مشتاقش فشرد و بویید چه حسی داشت. من می‌دانم چطور سرشار بود از آن حس زنانه‌ی لطیفش برای زندگی که در درونش می‌شکفت و مستش می‌کرد.... آه که من  خوب می‌دانم وقتی داشت طعم شیرین سیب ممنوع‌اش را مزه مزه می‌کرد چطور فریفته زیبایی دروغین زندگی شده‌ بود و تنش چطور همان عطر گرم تن زنان عاشق را در فضا رها می‌کرد....

 افسوس من می‌دانم  که سیب چطور از دست عاشقش افتاد و در خاک غلطید. من می‌دانم حجم اندوه و شرم نهفته در سینه‌اش را آنزمان که دروغ در برابرش عریان شد. و  تصویر سیب خاک آلوده در مردمک چشمانش چطور شیرینی کامش را زهر کرد.

آه من می‌دانم چون زنم... و زن بودن گاهی عجیب سخت می‌شود برای قلب ساده‌ای که به سرخی سیب عشق وابدهد. برای قلب ساده‌ زنی که  ناگهان عشقش ملغمه‌ای شده باشد از خجالت و اندوه  بی‌‌پایان ...

من زنم با همان سادگی زنانه‌ی حوا و همان قلب بزرگ که آفریده شد برای عاشق شدن. من زنم با همان نقش شکننده‌ی ظریف که حضور زنی در خشونت زندگی می‌آفریند. با همان بزرگی تمام نشدنی برای بخشش دستهای خشن که نوازش نمی‌دانند. که لطافت نمی‌فهمند...

من زنم با همان تن بارور هوس انگیز که پر است از خیال شیرین زندگی. لطیف مثل یک گل سرخ. و سرشار مثل دانه‌ی گندم...

من زنم و به اندازه سنگ سختم و  می‌دانم چطور خم به ابرو نیاورم وقتی دروغ زندگی در خودم خردم می‌کند. من زنم درست مثل حوا. و بلدم با همان اشتیاق او سیب عشق را گاز بزنم و می‌دانم چطور سرخی سیب خاک‌آلود را به گونه‌های شرم زده‌ام بسپرم. از شرم و عشق سرخ بشوم که سیب عشقت باشم. به همان شیرینی. به همان زیبایی.

دیگر چه باید بگویم؟ که تو بدانی دلم عشق می‌خواهد. سیب می‌خواهد. تو را می‌خواهد...

/ 9 نظر / 39 بازدید
MSM

تف کن... تف کن بیرون تکه سیبی را که در گلویت مانده و نمی‌گذارد دوستم داشته باشی....

5649

عزیزم بلاخره دلت سیب می‌خواد یا منو؟ اصلا بیا منو بخور بذار تموم شه بره... من دیگه از خودم گذشتم در راه تو! [قلب]

بهنامترین

تو زنی با همان ذهن بارور شور انگیز که پر است از باورهایتلخ روزمرگی. لطیف مثل یک گل سرخ. و سرشار مثل دانه‌ی گندم...سلام

hadi

sibat ra gaz bezan yek gaze bozorog va hich natars ke che khahad shod shayad in bar to be behesht hejrat konii, be sedaghate bozoroge ensani mahkom shavi

سمانه

سلام [گل] 24 مهر تولدم بود... نمی دونم چرا اومدم وبلاگت... شاید چون من هم رفتم دنبال جا پاهای حوا... یه مطلب تو وبلاگم نوشته بودم درمورد رفتنم به دنبال حوا وراز سیب سرخ.. وبلاگم رو تعطیل کردم... بازم می یام نوشته ها تو بخونم... سبز باشی و بهاری...[گل]

مریم

ممنون سمانه جان لطف می‌کنی که سر می‌زنی.در ضمن تولدتم مبارک دوست خوبم.شاد باشی...

لادن

سلام.محشر می نویسی دختر! زیباترینها رو برات آرزو می کنم.

فرزاد

از نوشته هایت بهره برم من نیز با مطلبی در مورد ورود به دانشگاه آپ هستم نظرات شما و دیگر دوستان کمک حال ما خواهد بود [گل] منتظر نظرات شما هستم