من و تو و اینروزها...

این حرفها، شاید تنها یک اعتراض ساده باشد. اعتراضی، به سادگی همه‌ی روزمرگی‌هایمان که توی اتاق سبز رخ می‌دهد. به سادگی لباسهای رها شده‌مان روی مبلهای آجری و یا لوازم آرایشی که روی نقش قلمکار جلوی آینه جا مانده ‌اند...

اعتراضی که از درون من می‌آید. من یعنی، آدمی که خستگی مثل پوست به تنش چسبیده است. هرچه می‌کنم رهایم نمی‌کند. به‌گمانم جایی درون ذهنم خانه کرده باشد. خستگی ذهن خیلی بد است . با هیچ خوابی تمام نمی‌شود. با هیچ سفری به فراموشی نخواهد رفت. پر است از اضطراب. و اندوه و خیلی وقتها هم ترس.

 ... می‌آیم توی اتاق و تو را می‌بینم که گوشی تلفن توی دستت به سقف خیره‌ای و صورتت خیس است از اشک. همین کافی است که خستگی از ته جانم بالا بیاید و تمام تنم را فرا بگیرد. می‌تواند آنقدر بالا بیاید که از سرم هم بگذرد. آنوقت دست و پا زدن زیادی بیهوده است...

نه. دست و پا نخواهم زد. فایده‌ای ندارد. تنها خسته‌ترم خواهد کرد... می‌گذارم از جانم بالا بیاید و مرا فرا بگیرد. مثل بهمنی که تمام کوهستان را در خودش بپوشاند.

از اتاق بیرون می‌آیم. توانم این روزها کمتر از آنست که طاقت دیدن رد اشک روی صورتت را داشته باشم...

کاری هم نمی‌توانم بکنم. تنها، می‌آیم به اتاق سبزمان و مچاله می‌شوم زیر پتویم و به تو فکر می‌کنم که تصویر چشمهای پر از اشکت مثل غبار، پنجره‌های خیالم را تار کرده است. می‌دانم ، حالا تمام شب را با تصویر غصه‌های تو خواهم خوابید... با عکس آن چشمهای پر از اشک و نگاه ترت که خیره به سقف مانده است.

تمام شبم را به صورتت قکر می‌کنم، که پشت کتاب "مرشد و مارگاریتا" پنهانش می‌کنی تا اندوهش دیده نشود.  به چهره‌ات فکر خواهم کرد که گاهی از پشت لپ‌تاپت پیداست و پر است از نا‌امیدی مطلق. آنوقتهایی که داری با پیشانی چین‌خورده‌ات خبر می‌خوانی و یا با کسی چت می‌کنی و صورتت عجیب پیر به نظر می‌رسد. آنقدر به اینها فکر می‌کنم تا خوابم ببرد....

بعد دوباره یکی از همین صبحها شروع می‌شود و من خسته و سنگین بلند خواهم شد. هیچ کس اما چیزی از رنجی که من از همخوابگی با پیکر اندوه کشیده‌ام نخواهد دانست. هیچ کس حتی تو.... خسته و سنگین بلند می‌شوم و بعد باز هم هیچ...

این حرفها را به چه کسی می‌توان گفت؟ هیچ کس عمقش را درک نخواهد کرد. آدمهای دیگر خیلی که نجابت خرج کنند دلداریت می دهند و یا ساکت گوش می‌دهند و باز همه‌چیز سر جایش خواهد بود.... همه‌ی صبحها همانقدر خسته آغاز می‌شوند و همه‌ی شبها همانطور مچاله زیر حجم پیکر زمخت اندوه خواهند گذشت...

حالا دیگر می‌دانم که زندگی تکرار مکررات است. شاید هیچ وقت بهتر از اینها نتواند باشد...

/ 4 نظر / 3 بازدید
احسان

کاش بشود برای این خستگی و اندوه به غیر از گوش دادن و دلداری کاری کرد و عمق این حرفها را درک کرد!! شاید اگر خوب بگردیم کسی باشد.

علی

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند را شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق آزار این رمیده سر در کمند را بگذار سر به سینه من تا بگویمت اندوه چیست، عشق کدام است، غم کجاست بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمریست در هوای تو از آشیان جداست بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

کیوان

یزدان پاک را سپاس درود ساده بود و بی پیرایه اندوهی مبهم ،شکوه ای دوستانه، حرکتی باید و تکانی شاید ، شاید آن تبسم در نگاهت در امید سخنانی که خواهی کفت به امید ودلداری، تابغض او بشکند و لبش به سخن گشوده شود و نگاه به نگاهت از دردی مبهم سخن به آشکار گوید ، و شاید هم در پس نگاهش میگوید و ما شنوا نیستیم هر چه هست زندگی است و شما ، و شمایی که آن را میسازید بازی میکنید همانگونه که میخواهید نه آن گونه که میخواهد بازیتان دهد . پایدار باشید و شاد و جاودان امید که مطالب بعدیتان به سادگی و شادابی باشد .

Lily

خااااااااااااله ، میس یوووووووو !