ساعت ده است ...

ساعت ده است 
وعقربه ها با دو انگشت هفتی را نشان می دهند 
که به سمت چپ قلب فرو می افتد. 

خسته‌ام اما دلم می‌خواست که نبودم. پریشب توی آن لحظه‌ای که ایستاده بودم زیر شاخه‌های انبوه و پاییزی درخت توت حیاط ، زیر آسمانی که بالاترش پشت آن شاخه‌ها دستهایش را گشوده بود، حس کردم توی سینه‌ام دریچه‌ای گشوده شده است که عشق دارد از آن بیرون می‌تراود. حسش آنقدر عمیق بود که، دست زدم به سینه‌ام شاید که از انبوهی آن عشق ناگهان، تر شده باشد.

آن لحظه فکر کردم این عشق آنقدر زیاد است که از آن می‌توانم به همه‌ی آدمهای دیگر هم بدهم. آن لحظه داشتم به همه‌ی آدمهای دنیا فکر می‌کردم. توی آن لحظه، توی آن شب خوب اوایل مهرماه، حس کردم شاید ماموریت من در این دنیا همین دادن عشق باشد. همین باشد که از این دریچه به آدمهای دنیا نگاه کنم و لبخند روی لبهایشان بگذارم.

دیشب اما قلبم و درونم برهوت بود انگار. مثل چشمه‌ای که خشک شده باشد... هیچ دریچه‌ای در قلبم و در تنهایی‌ام باز نبود و دیدم که از آن هجوم عشق شب قبل حتی کف دستی هم برای خودم نمانده است. نشستم آنجا توی تاریکی اتاق و خیره به پایه نت فرزانه، تنها اشک ریختم. و اشکهایم چکید روی گوشی تلفنی که در دستم مانده بود. و حس کردم این تلفن تازه قطع شده مثل دری که به رویم بسته شده باشد، دارد رنجم می‌دهد. بس که حرفهای درونش تلخ بود و دلم را فشرده بود در سینه‌ام.

همانجا ماندم و آنقدر اشک ریختم توی تاریکی اتاق که آرام شدم و بعد خرد و خمیده از تاریکی اتاق بیرون زدم.

 

پانوشت ۱: شعر عنوان و ابتدای این پست از سروده‌های زیبای شادروان غلامرضا بروسان است. 

پانوشت ۲: درباره غلامرضا بروسان اینجا بخوانید.

/ 1 نظر / 11 بازدید
علی

چقدر آشنا بود این نوشته... و ممنون از معرفی اقای بروسان