دریچه‌ی بی‌ پرنده .... دریچه‌ی خالی....

از تاریکی آن کوچه بلند گذشتیم. دستم را پیش آوردم که دستت را بگیرم. دستم را پس زدی و گفتی نمی‌خواهم دستم را بگیری... دستم ناچار ماند میان فضا....

تاریکی کوچه تمام شد و ایستادیم لب شلوغی آن خیابان همیشگی. ایستادیم روبروی هم برای خداحافظی. لبهایت را به عادت همیشه‌ات جمع کرده بودی. لبهایت همانطور بودند که وقتهای ناامیدی و افسره‌گی‌ات هستند. تنها وقتی طرحشان عوض شد که خواستی بگویی که نمی‌دانی ما چرا باید وقتمان را با هم بگذرانیم. اصلا چه حرفی داریم که به هم بگوییم جز مشتی حرف روزمره‌ی بی‌فایده... لبهایت را نگاه کردم و دلم فشرده شد از اندوه و از تلخی آهنگ هجاهایی که آن لبهای آشنا داشتند در فضای میانمان می‌نواختند. ...  تلخ بودند و تیز، مثل تیزی تیغ، خراشان و سریع و ناآرام...

چه می‌توانستم بگویم سرم را زیر انداختم و از خیابان گذشتم. دل له شده‌ام اما در خودش مچاله بود وقتی که از خیابان عبور می‌کردم... نمی‌دانم چرا یه خیالم آمد که شبیه آن مجسمه‌ی مقابل تماشاخانه‌ی ایرانشهر شده‌ام. همانی که یک آدم مجهول را نشان می‌دهد که توی قلبش یک دریچه دارد و کنار دریچه‌ی قلبش دو پرنده سر در گریبان هم نشسته‌اند. شبیه همان مجسمه باع هنر بودم با آن قلب سوراخ و مچاله‌ام، که دیگر پرنده‌های دریچه‌‌ی سینه‌اش پریده بودند....

خودش مانده بود حالا و سوراخی میان سینه‌اش که سوت و کور بود و خالی وخاطره‌ی صدای آواز پرنده‌ها دلگیرترش می‌کرد...

 

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
آرمین صافدل

سلام خانم رضایی مبارک باشد روز جهانی زن بر شما [لبخند]

علی

...[گل]

امیر کرج

سلام.. سایت دوستیابی ....فقط با عکس خودت بیا دوستای خوبتم دعوت کن لینک عضویت http://makefriend.mixxt.org/networks/join/signup لینک صفحه اصلی http://makefriend.mixxt.org