سلام ساده.... فقط یک سلام ساده...

از دور می‌بینمت که داری نزدیک می‌شوی. دلهره از میانه سینه‌ام بالا می‌آید. بی‌اختیار سرم را پایین می‌اندازم. آخر هر بار که می‌بینمت نگاهت توی ذهنم جا می‌ماند .... و نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم که نگاه من هم حتما جایی ته ذهن تو می‌نشیند. شاید این را از موج دلهره‌ات می‌فهمم که همیشه زودتر از خودت به من می‌رسد... و شاید هم از بی‌قراری چشمهای نگرانت که مهربان و پر علاقه نگاه می‌کنند...

می‌دانم که نگاهم را در ذهنت نگه می‌داری برای لحظه‌های تنهایی‌ات. برای آن وقتی که توی خالی آسانسور ایستاده‌ای و خودت را توی آینه نگاه می‌کنی... یا وقتی که توی ماشین پشت چراغ قرمز به مقابلت خیره می‌شوی تا چراغ سبز بشود... یا آن زمانیکه در میانه روز پشت پنجره اتاق کارت دماوند دود گرفته را تماشا می‌کنی....

حس می‌کنم که نگاهم اینجور وقتها می‌آید می‌نشیند مقابلت و زل می‌زند توی چشمهایت و آنقدر می‌ماند تا تو تمام تنهایی‌هایت را با تصویر عبور من از کنارت پر کنی...

نمی‌دانی که نگاه تو هم برای من همین‌طور است. هر بار که می‌بینمت نگاهت پرنده‌ای می‌شود که می‌آید و می‌نشیند لب دیوار ذهنم و سرک می‌کشد به فراخی تنهایی‌هایم. سرم را به کارهایم گرم می‌کنم. یا خودم را در میان کتابهایم با همه الگوریتم‌ها و فرمولهای طولانی‌اش گم می‌کنم که فراموشم بشوی. اما پرنده نگاهت رهایم نمی‌کند. همان جا لب دیوار تنهایی من ساکت می‌نشیند و نگاهم می‌کند... گاهی هم بلند می‌شود و روی خالی ذهنم چرخی می‌زند و باز می‌نشیند...

نزدیک می‌شوی و از کنارم می‌گذری.... سلام هایمان در فضا رها شده‌اند. و مثل دو پروانه آرام و سبک بال می‌زنند و توی گوش‌هایمان می‌نشینند. دست نگاه‌هایمان اما تنها یک لحظه به‌ هم می‌رسد. به اندازه‌ی زمان لازم برای گفتن چهار هجای گرم سلام... و عبورمان از کنار هم... با ظاهری آرام که تلاطم درونمان را پشتش پنهان کرده‌ایم.

و هرکدام مسیرمان را در امتداد دراز این راهرو ادامه می‌دهیم و دور می‌شویم... تا لحظه تلاقی نگاه‌هایمان در ما بزرگ بشود. آنقدر بزرگ که بتواند تمام تنهایی‌ روزهای بعدمان را در خودش بگنجاند... و تو نمی‌دانی که با نگاهت و سلام بدون توقفت تمام انگیزه عبور من از این راهروی دراز دلگیر هستی...

 

/ 4 نظر / 23 بازدید
بهنامترین

چ انگیزه یی.پس اتاقش دماوند دارد با دود؟سلام

هدی

قشنگ بود مریم[گل]

hadi

عادت از پی تکرار است و تکرار از عادت همیشگی ما **** روز از پی شب میرود و تکرارش عادتیست که در آن زندگی می کنیم **** و خدایی که مرا تکرارکنان می مرد و زنده کرد انگار زندگی را به من عادت داده **** کاش در این تکرار چشمانم به کسی عادت می کرد