خوب فازمان یکی نیست دیگر...

دلم می‌خواست که می‌شد با هم حرف بزنیم. دلم می‌خواست به قول امروزی ها فازمان یکی بود. اما نیست. هیچ وقت هم نبوده است. هیچ وقت هم نخواهد شد....

نمی‌دانم این خوب است یا بد؟ نمی‌دانم این از خوشانسی ماست یا از بد اقبالی‌مان .... هرچه هست گاهی از دست این فازهای ناجورمان دلتنگ می‌شوم. آنوقتهایی که دلم می‌خواهد برایت حرف بزنم و تو گوش کنی. مهم نیست که حرفی هم بزنی یا مرا تایید بکنی یا نه. فقط شنیدنت حالم را خوب می‌کند. و نمی‌شود اما برایت حرفی زد. چون این فازهای نا جورمان حرفهای ساده را یک جور دیگر ترجمه خواهد کرد...خوب چه می‌شود کرد این هم توقع من بوده توی همه این سالها. اصلا شاید مهم ترین توقعم... اما گاهی فکر می‌کنم من خودم در ازایش چه کاری کرده‌ام یا می‌توانم بکنم؟ بعد اینقدر این سئوال بزرگ می‌شود توی ذهنم که فکر می‌کنم واقعا من هیچ وقت بدردت خورده‌ام؟... اینجور وقتها دلم از خودم می‌گیرد. حالم بد می‌شود و ای بفهمی،نفهمی از خودم بدم می‌آید... اینست که فراموشش می‌کنم و حرفی نمی‌زنم. می‌شوم همان آدم نق نقویی که هستم. همان آدمی که همیشه اولویت‌هایش را با هم قاطی می‌کند. همان آدمی که عذاب وجدانش را یک جایی می‌گذارد که کمتر ببیندش. همان آدمی که همیشه یک توقعی دارد... برای همین چیزهاست که خودم هم گاهی پایه خودم نیستم. برای همین چیزهاست که اشکم زود راه می‌‌افتد... برای همین چیزهاست که ...

نمی‌دانم شاید باید از توقعاتت با من حرف بزنی. شاید باید بگویی که چه کاری بکنم اصلی‌ترین توقعت را پر کرده‌ام. خوب اگر نتوانم چیزی را برایت برآورده کنم، حداقل توقع لعنتی‌ام از تو را دور خواهم انداخت... و این هم خودش کلی کار است برای حل خیلی چیزها...

آخ که اگر فازمان یکی می‌شد شاید این حرفها گفتنشان لازم نبود. حیف که یکی نیست. هیچ‌وقت هم یکی نخواهد شد.... همین است که من مانده‌ام با همه این سئوالهای پیچیده‌ی به ظاهر ساده. مانده‌ام با همه حرفهایی که نه گفتنش از من دردی را دوا می‌کند و نه شنیدنش از تو...

/ 2 نظر / 27 بازدید