تکراری و ابری

امروز برف می‌بارد. خشک، ریز و تند. و سرد است و بدتر از آن منم که بی‌حوصله‌ام. دست و دلم به کار نمی‌‌رود. جو امروز شرکت به‌اندازه‌ی هوا سرد است. من توی این شرکت جدید هنوز هم جا نیافتاده‌ام. بعضی روزها جو شرکت مهربانتر و صمیمی‌تر است، اما بیشتر وقتها انگار من غریبه‌ای باشم که در دایره صمیمیت آدمهای شرکت راهی ‌ندارد....

اینست که می‌آیم و می‌نشینم اینجا جلوی روشنی مانیتور لپتاپم و کارم را می‌کنم. گاهکی بلند می‌شوم چایی می‌ریزم یا توی شرکت دوری می‌زنم. همین. بیشتر روز را اما می‌نشینم پشت میزم و سعی‌ام را می‌کنم که کار کنم.

این روزها روزگار بد نیست. یعنی از قبل خیلی بهتر است. اما از وقتی توی این شرکت کار می‌کنم فهمیده‌ام مهارت صمیمی شدنم با آدمها را از دست داده‌ام. نمی‌دانم شاید آنها فکر می‌کنند که من دخترک ساکت و گند اخلاقی هستم که برای خودم کارم را می‌کنم. من اما نه آنقدرها ساکتم و نه آنقدر‌ها گند اخلاق. فقط با اتفاقات مختلف مهارت صمیمی شدنم با آدمها زنگ زده است. دلم محیط کار مهربان‌تری را می‌خواهد. جایی که کسی باشد که کمی با هم حرف بزنیم. همفکری کنیم و هرچه بلدیم را با هم همخوان کنیم. تحمل محیط کار غیر صمیمی توی روزهای سرد و برفی و ابری کار آسانی نیست. آنهم برای من با مجموعه‌ی بزرگی از مهارت‌های کند شده و زنگ زده ...

این که می‌گویم مجموعه بزرگ برای آنستکه، اینروزها مدام می‌بینم که زندگی همه‌ی دانسته‌هایم را به چالش می‌کشد. انگار آدمی باشم که در جلسه امتحان سئوالاتی را می‌بیند که می‌داند جوابشان را بلد بوده است، اما حالا چیزی یادش نمی‌آید. من هم انگار قبل‌تر از اینها بلد بوده‌ام که چالش‌هایم را حل کنم، اما حالا دیگر یادم نمی‌آید که چطور اینکارها را می‌کرده‌ام. اینست که سخت می‌گذرد. اینست که مثلا راحت نیست که بنشینی در یک فضای سرد و  غیر‌ صمیمی و صدای حرف زدن آدمها را با هم بشنوی، اما حرف خاصی نباشد که گفتنش به هیچ کدام از آن آدمها برایت لذتی داشته باشد. همین است که روزها سخت می‌گذرد. سخت و تکراری و ابری. و من دیگر دلم کم کم دارد برای فضاهای گرم و آفتابی تنگ شده است...

/ 2 نظر / 29 بازدید
حسرت عدم

سلام مریم بانو یه نظر الان گذاشتم برات فکر کنم پرید[ناراحت] چه قدر خوبه که اینقدر خوب مینویسی گاهی آدم خودشو بین نوشته هات پیدا میکنه گاهی هم گم.... کاش میشد دوست بودیم

علی

سلام[گل] حال همه ی ما خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند... . . . از نو برایت مینویسم حال همه ی ما خوب است اما تو باور مکن!