یکی از این شبها...

اینروزها نمی‌دانم چه مرگم شده است. یک عصبانیت جدی توی جانم خانه کرده است. به اندک حرفی از کوره در می‌روم. به کمترین تلنگری خانه‌ی کاغذی اعصابم فرو می‌‌ریزد و صبرم تمام می‌شود...

ذهنم مغشوش است. مثل کاغذ چرکنویسی که بعد از یک امتحان سخت و نا فرجام توی دستت جا مانده باشد. مثل یکی از همان کاغذهایی که وقتهای دلخوری و کلافگی‌ام برمی‌دارم و مدام رویشان هاشور می‌زنم. از آن کاغذهایی که درست از همان گوشه بالایی‌شان شروع می‌کنم به هاشور زدن و تند و تند خطهای ممتد موازی را پشت هم  رویشان ردیف می‌کنم که آرام بگیرم....

تمام دیروز را کلافه بوده‌ام. خودم را در تخت‌خواب پنهان کردم و سعی کردم تسلیم رخوت خواب اجباری بشوم. ذهنم وقتی لخت و خسته است عصبانیت درونش ته‌نشین می‌شود. عصبانیتی که نمی‌دانم از چی‌و کی هر روز بیشتر دارد توی وجودم ریشه می‌دواند...

کند و کاو ذهن اما فایده‌ای ندارد. صبرم کم شده است. شده‌ام یکی از آن آدمهای خسته و کلافه‌ای که به کمترین بهانه می‌آویزند تا حجم خشم و سر‌خوردگیشان را بیرون بریزند. و وقتی نا‌آرام و در حال انفجارم از خودم عجیب بدم می‌آید. یک حالی دارم مثل اینکه دارم شخصیت غریب و منحوسی را بزور در خودم پذیرایی می‌کنم. چیزی مثل مهمان نا‌خوانده‌ای که حضور طولانی‌اش نفس آسایش آدم را تنگ کند...

به بهانه چایی ریختن روی لپ‌تاپم می‌گذارم اشکهایم رها بشوند. و توی تمام آن لحظه‌هایی که توی تاریکی فضای خفه‌ی زیر پتو گریه می‌کنم می‌دانم که تنها بهانه‌ی پوچی برای خالی کردن عقده‌‌ی دلم گیر آورده‌ام. گریه می‌کنم و اشکهایم بی‌وقفه از روی صورتم می‌چکند. سیلی شده اند که نمی‌توانم جلویش را بگیرم. چیزیست که از درونم، از جایی میانه‌ی سینه‌ام دارد می‌جوشد و بالا می‌آید و می‌ریزد.

گریه می‌کنم، گریه می‌کنم و فقط خدا می‌داند که چقدر دلم می‌خواهد حالا در میانه‌ی این سیل شور اشکها، توی این هق هق آرام و خفه‌، تو بودی که به قول "فرزانه" گریه‌ام را بگیری.... شاید اگر بودی سرم را می‌گذاشتم روی سینه‌ات و دستهایم را محکم دور تنت حلقه می‌کردم. شاید اگر بودی سرم را به شانه‌ات تکیه می‌دادم و صورتم را توی تاریکی شانه و گرنت پنهان می‌کردم...

عصبانی‌ام از نبودنت، از نداشتنت و از اینکه شاید هیچ‌وقت نفهمی که گاهی چه ناتوان می‌شوم از نگه‌داشتن اشکهایی که از روی خستگی وسرخوردگی روی گونه‌هایم روان می‌شوند. اشکهایی که تند و بی امان از کناره‌ی تر چشمم جدا می‌شوند و می‌چکند تا جایی در انبوهی موهایم و یا سفیدی بالش گم بشوند.... و تمام نمی‌شوند تا خواب آرام آرام بیاید و حریف بی‌امان‌شان بشود...

/ 2 نظر / 14 بازدید
سالار

سلام و درود به تو دوست عزیز هیچ فکر میکردی به این زودی سایتت بازدید کننده داشته باشه ولی من اومدم و دلم می خواد دوستامم بیان اگر لطف کنی لینک منو تو سایتت بزاری بهت قول میدم زود لینکتو به سایتم اضافه کنم حالا اگر لطف کنی ممنون میشم http://linkche.persianblog.ir لینک بازی مریم جان منتظرما راستی نظرتم در مورد سایت ما بگو

هادی

گاهی دلمان برای هم تنگ می شود که جز گریه کاری دیگر نیست اما گاهی برای خودمان دلتنگ می شویم که هیچ چیز از آن را راه گریزی نیست آسوده بخواب آسوده این شب عاقبت روز خواهد شد