ساز سرگشتگی...

برای تولدم یک ساز کادو گرفته‌ام. یک تار که دوست داشتنی است و ناشناخته... هنوز برایم مثل غریبه‌ی تاره‌واردی است که نمی‌شناسمش. آمده و اینجا نشسته کنار اتاقم و  زیر چشمی نگاهم می‌کند. تنها لبخندی گاهی میانمان هست از روی غریبگی و اشتیاق ... هنوز دوست نشده‌ایم با هم. دلم اما می‌خواهد دوستم بشود برای لحظه‌های ناآرامی‌‌ام. تسکینی برای این سرگشتگی‌‌های همیشگی‌ که رهایم نمی‌کند.

تار را دوست دارم، خیلی بیشتر از سه‌تار. تار بزرگتر است و البته چموش‌تر. باید در آغوشت بنشیند برای نواخته شدن. مثل سه‌تار کوچک و ظریف نیست و به گرمی هر دستی و هر تنی دل نمی‌دهد. باید آغوشت برایش شیرین باشد تا صدایش دلت را بلرزاند. اینها را می‌شود فهمید. از همین زمان کوتاه با هم بودنمان. از همین لبخند‌های مشتاق غریبگی...

می‌نشینم جلوی آینه، سازم را بغل می‌کنم و به تصویر خودم خیره می‌شوم. به دختری  که آنجا نشسته با موهای مشکی بلند و رها روی شانه‌هایش و تاری که در آغوش گرفته است. به تصویری که برایم آشناست. انگار قبل‌ترها هم دیده باشمش. نگاه می‌کنم به تصویرش که کسی یا چیزی را یادم می‌آورد و حسی را نرم ته دلم تکان می‌دهد. مثل خاطره‌ای که در تاریکی ذهن جرقه‌ای بزند و گم شود و با عبور کوتاهش فکر آدم را مه‌آلود کند.

اصلن یک حسی دارم این روزها، که نمی‌توانم از آن حرف بزنم. دورتر و مبهم‌تر از آنست که گفته شود. مثل صدای آواز پرنده‌ایست که می‌شنوی اما نمی‌دانی از میان انبوهی کدام درخت است که به تو می‌رسد. اینست که نمی توانم بگویمش. نمی‌توانم بگیرمش و رهایش کنم در قفس کلمات این صفحه...

حسی است که هست و هی بزرگتر می‌شود. انگار ادامه‌ی خوابهای مرموزی باشد که پایشان به دنیای بیداری‌هایم رسیده است...

این ساز و آینه و تصویر میانش، با هم  این حس را پررنگتر می کنند. ذهنم را پر می‌کنند از ابر رقیقی از فکر و کلمه. اما هنوز هم گفتنی نیست. شاید نواختنی باشد... شاید روزی نوایی بشود نرم، که از دل این تار بیرون بریزد. به گمانم از آن حس‌هاست که برای کلمه شدن درست نشده‌اند. غریب است و مرموز و نرم و غمگین... و برای آدمی مثل من سخت .

خوب نیستم اینروزها. هیچ خوب نیستم...

 

/ 1 نظر / 30 بازدید
علی

...