آرزوی تاریک یک سلول برای پنهان شدن...

درکت نمی‌کنم. نمی‌خواهم که درکت کنم. لااقل یک امروز را نمی‌خواهم به نبودنت حق بدهم. دلم نمی‌خواهد که دوباره بگویم" به بودنت نیاز دارم. به حضورت، که در میان تمام گرفتاریهای این روزهای سخت تنها دلخوشی من است."

زنگ می‌زنی و از همان اول اما برای رفتن بی‌تابی... حرف می‌زنی و صدایت توی همهمه‌ی صدای دوستانت گم است... آنقدر برای رفتن عجله داری که ذوقش نمی‌آید تا بگویم که چقدر به حرف زدن با تو نیاز دارم. تو می‌خواهی بروی و فرصت نمی‌شود تا بگویم، من دلم برای صدایت در زمینه‌ی آرامش خانه‌تان و خودمان تنگ است. و برای همه‌ی روزهای گذشته‌مان و حتی شاید، روزهای بودن آدرین...

گوشی را می‌گذارم و فکر می‌کنم که چه‌فایده دارد گفتن این حرفها که دیگر تکراری شده‌اند.... خیره می‌شوم به تاریکی اتاق و اشک از هر دو چشمم با هم می‌ریزد. به خودم قول می‌دهم که دیگر برایت نگویم که حالم خوب نیست و  اینروزها خوره‌ی دلهره‌ی درسها و کارهایم چطور جانم را می‌جود... به خودم قول می‌دهم که دیگر به تو نگویم که حجم نگرانی‌ام برای آدرین دارد از ذهنم سرریز می‌کند و دیگر حتی حساب غصه‌ها‌ی فرزانه را هم گم کرده‌ام....

برای خودم خط و نشان می‌کشم که دیگر به تو نگویم چقدر دلتنگ نبودن پدرم هستم که دارد اندوه نبودنش یکماهه می‌شود و جای خالیش توی آن اتاق کنار آشپزخانه مثل زهری که روی زخم بریزند، جگر آدم را می‌سوزاند...

زود خداحافظی کرده‌ای و رفته‌ای و من توی تاریکی این اتاق به خودم فکر می‌کنم که دلم می‌خواست می‌توانستم لااقل برای تو بگویم که "کاش می‌شد بجای آدرین در سوراخ تنگ یک سلول انفرادی پنهان بشوم و تنهایی و تاریکی آنجا را موجه‌ترین دلیل عالم کنم برای همه چیزهایی که دیگر حس و حالشان برایم نمانده است..."

می‌بینی... بغض گلویم را گرفته است و آنقدرها روبراه نیستم که نازت را بکشم. می‌گذارم بروی و برسی به همهه‌ی جمع دوستانت و تنها می‌مانم با حرفهای تکراری‌ام که توی این یکماه روی سینه‌ام جا مانده است و خدا می‌داند تا کی قرار است که همینطور بماند....

 

پا نوشت: تشکر دوستانه از لطف دوستان عزیزی که در این یکماه تسلای اندوه رفتن پدرم شدند و خواندن نظراتشان دلم را تازه کرد...

 

 

/ 5 نظر / 27 بازدید
خرس قهوه ای

متاسف شدن از خوندن خبر فوت شدن پدرت. خدا صبر بده به همه تون...

علی

هر موقع میام اینجا و یه نوشته ی جدید ازت می خونم واقعا خوشحال میشم.[لبخند]

احسان

بعضی وقتا ناراحتی و غصه تنها سهمی که ادم از زندگی می بره تو این مواقع بهتره امیدمون رو از دست ندیم و زیر لب بگیم "این نیز بگذرد."به امید اون روز برای شما.

فرزام

قضیه آدرین و سلول انفرادی چیه؟

فرزام

مریم جان! یادمه سال 82 تو بند کنار دادسرای اوین، سعید مرتضوی اومد تو و به جمعیتی که تلنبار شده بودن رو هم و اکثرشون رو از تو خیابونا جمع کرده بودن گفت که آیت الله یزدی گفته شما محاربین و حکم محارب هم اعدامه. وقتی به اینجا می رسن یعنی وحشت کرده ان. این حرفا بیشتر واسه بیرون زندانها مصرف داره. واسه ترسوندن دیگران که نیان تو خیابون. نمی گم وضع دوستانمون اون تو خوبه الان، فقط می خوام بگم این روزها هم می گذره. فرداروزی خواهد اومد که وحشت به خونه های اونا هم برسه.