رقص ذره‌ها در نور آیا پایانی هم دارد؟

حسش شبیه حسی است که به یک فنجان خالی قهوه داری که از نوشیدنش لذت برده ای. حالا فنجان خالی آنجا مانده و تنها یادگار یک طعم خوب است که دیگر تمام شده. تنها یک فنجان خالیست که مانده آنجا روی میز. حالا فقط باید جسور بود و فنجان خالی را شست. روی میز ماندنش بی‌فایده است... هیچ فنجان خالی‌‌ی نشسته‌ای طعم دلپذیر قهوه‌ی تمام شده‌اش را برنخواهد گرداند.

می‌ایستم مقابل آن پنجره ناآشنا و خیره می‌شوم به شیب شیروانی‌های نقره‌ای رنگ مقابل و گوش می‌دهم به صدای آن سازی که رهاست توی فضای اتاق لای تک تک ذرات غباری که در نور آفتاب پاییزی می‌رقصند. و من اما حالا، دیگر به معصومیت کودکی‌هایم نیستم که ساعتها مجذوب رقص ناتمام این ذرات در نور می‌شدم.

حقیقت همین است. به همین روشنی.. من حالا برای این حقیقت تلخ غمگینم. آنقدر غمگین که دلم سیگار می‌خواهد و گریه که این بغض را نرم نرم بیرون بریزد.

حالم خوب نیست و پرم از حس ناآشنایی که دوستش ندارم. حس بهتی غریب از تمام شدن داستانی دارم، که نمی‌خواسته‌ام که تمام بشود. و من حالا حتی نمی‌دانم قسمت پایانی داستان از کدام لحظه شروع شده است. می‌دانم که همه‌ی داستانها از جایی شروع به تمام شدن می‌کنند. اما حتی آدمهای دیگر این صحنه هم انگار نمی‌دانند این داستان دارد به لحظه‌ی پایانش نزدیک می‌شود.

چطور می‌توان به همه‌ی آنها گفت که بس است. دیگر تمام شده است؟ چطور می‌توان آنان را بی‌حرکت سرجاهایشان نگه داشت تا آن پرده قرمز مخملی کلفت پایین بیاید و آرام آرام حضورشان در صحنه را بپوشاند؟ چطور می‌شود داستانهای تمام شده را متوقف کرد؟ چطور؟

کاش همه چیز به سادگی شستن یک فنجان قهوه بود. اما نیست. هیچ وقت هم نبوده است حتی خیلی وقت قبل‌تر از حالا که من دیگر می‌دانم باید برای بی‌حرکت ایستادن در جایم و پنهان شدن پشت پرده‌ی پایانی ژست بگیرم. کاش کسی بداند که چقدر سخت است...

 من ایستاده‌ام حالا اینجا، روبروی این شیروانی‌های نقره‌ای پشت این پنچره‌ی ناآشنا و دلم سیگار می‌خواهد و گریه و گریه و گریه...

 

پانوشت: نوشته‌های این صفحه کاملا شخصی است و به هیچ کس در مورد اینکه چرا نوشته شده‌اند توضیحی نخواهم داد. 

/ 2 نظر / 22 بازدید
علی

ببخش مریم جان ولی یه تکه از متن کاملا شخصیت را جدا میکنم برای خودم "توی فضای اتاق لای تک تک ذرات غباری که در نور آفتاب پاییزی می‌رقصند. و من اما حالا، دیگر به معصومیت کودکی‌هایم نیستم که ساعتها مجذوب رقص ناتمام این ذرات در نور می‌شدم"

H.k

ذرات غبار...با نور ملایم وتبش تنبل گونه آفتاب پاییز... من همیشه مات بهش نگاه می کردم و به فکر فرو می رفتم فکر های غبار آلود...یک چیزی شبیه تک نوازی یک آهنگ با پیانو...نت های کند...